کانون فرهنگی و هنری امام رضا(ع) بوشهر برگزار می کند:
ختم دسته جمعی قرآن کریم در روز نیمه شعبان با نیت سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان(عج)
علاقه مندان و منتظران آن حضرت جهت ثبت نام می توانند به سایت اینترنتی زیر مراجعه نمایند:
کانون فرهنگی و هنری امام رضا(ع) بوشهر برگزار می کند:
ختم دسته جمعی قرآن کریم در روز نیمه شعبان با نیت سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان(عج)
علاقه مندان و منتظران آن حضرت جهت ثبت نام می توانند به سایت اینترنتی زیر مراجعه نمایند:
بهائی پژوهی
سلام بر اربعین!

سلام بر ستارههای سوخته بر اندام دشت!
سلام بر بدنهای چاک چاک!
سلام بر خورشیدهای بر نیزه!
سلام بر مظلومیت بر خاک مانده.
سلام بر اربعین!
سلام بر لحظههای غریب وصال!
سلام بر لحظهای که تو را از عطر خوش بهشتیات باز شناختم!
سلام بر پیراهنی که بوی غربت مادر را میدهد!
سلام بر اجساد مطهری که غریب، بر خاک رها شدند!
سلام بر حنجره خشک و تشنه علی اصغر!
سلام بر خیمههای سوخته، بر بدنهای جدا شده از سر، معصومیت خاکستر شده، سلام بر تو برادر!
چهل وادی دویدم منازل صبر را.
چهل وادی کشیدم بر دوش خود رنج را.
چهل وادی فرو خوردم بغض را.
چهل وادی ویران شدم در خویشتن؛
خراب گشتم برادر، در خرابههای شام.
فرو ریختم برادر، در گریههای شبانه سه ساله.
زینت پدر را زیر خندههای خویش به تاراج بردند.
حرمت فرزندانت را نادیده گرفتند.
چهل وادی صبر کردم، برادر! صبر کردم؛ صبری جمیل برادر؛ «ما رأیت إلاّ جمیلا».
پروانهسان سوختم بر گرد خیمه سجاد.
شعلهها را درآویختم تا جگرگوشهات را از هیمه آتش بیرون کشیدم.
ذره ذره آب شدم تا کودک هراسانت را از تاریکیها بیرون کشیدم.
هزاران بار مرگ چشیدم تا ضجههای داغدیده طفلان را آرام کردم.
هزاران بار بغض فرو خوردم تا از پس دروازههای نامردی گذشتم.
ایستادم، برادر؛ همانگونه که سزاوار خواهر چون تویی است.
ایستادم؛ سربلند، در اوج شکستگی.
ایستادم و یک به یک پردههای نیرنگشان را چون تار عنکبوتی سست، پاره کردم.
ایستادم و مصیبت حنجرههای خشک را به گوشهای غفلتزده رساندم. ایستادم و چشمهای کور را به سوختگی خیام، باز کردم.
ایستادم و انگشتهای ظلم را در جامهای به خون آلوده شکستم.
چه کسی میتوانست بعد از این همه رسوایی، صدای حقیقت را بر خاک ترکخورده کربلا نشنود؟!
چه کسی میتوانست بعد از این رسوایی تظلم را نبیند؟! چه کسی میتوانست بعد از این، مظلومیت تو را انکار کند؟! من آمدم برادر؛ با یک دنیا حرفهای ناگفته، با کمری شکسته و گیسوانی به سپیدی نشسته.
من آمدم؛ با دلی داغدیده و اندوهی فراوان و با قلبی سوخته.
حالا منم و تو و رنج چهل روز اسارت که بیش از چهل سال، مرا در هم شکست.
آرام بخواب، برادر! در آرامشی ابدی که خون سرخ تو و یارانت، تا قیامت بر صحنه تاریخ نقش بسته است.
باران رضایی
تبیان

شوقی افندی ملقب به شوقی ربانی (1314-1377/1336ش) فرزند
ارشد دختر عبدالبهاء بود که بنا به وصیت وی، در رساله ای موسوم
به الواح و وصایا به جانشینی وی منصوب شده بود.
جانشینی شوقی افندی نیز، مانند موارد قبل، سبب مشاجرات و انشعابات
دیگری در میان بهائیان شد.
در واقع، عبدالبهاء نسبت به آن چه پدرش تعیین کرده بود،تجدیدنظر کرد و
برادرش ،محمد علی افندی ،راکه باید بعد از او به رهبری بهائیان می رسید کنار
گذاشت و سلسله ولایت امرالله را تأسیس نمود که نخستین آنها شوقی بود و
پس از آن باید در نسل ذکور وی ادامه می یافت (عبدالبهاء. الواح و وصایا، ص 11-16)
شوقی به یاری مادرش به ریاست رسید، ولی گروهی او را نپذیرفتند ، برخی از
آنان آیین بهائی را رها کردند که از آن جمله اند : (عبدالحسین آیتی، فضل الله
صبحی (مهتدی) و حسن نیکو، و برخی دیگر نسبت به اعتبار وصیت نامه تردید
کردند.
شوقی ، به رسم معهود اسلاف خود، به بدگویی و ناسزا به مخالفان پرداخت و
آنان کتابهایی در پاسخ او و مشتمل بر گزارش دوران وابستگی شان به آیین
بهائی و مشاهدات خود نگاشتند، چون کشف الحیل عبدالحسین آیتی، خاطرات
صبحی و فلسفه نیکو.
شوقی،بر خلاف نیای خود، تحصیلات رسمی داشت و در دانشگاه امریکایی
بیروت و سپس در آکسفورد تحصیل کرده بود. تحصیلات او در این شهر، به سبب
درگذشت عبدالبهاء ناتمام ماند.
نقش اساسی او در تاریخ بهائی، توسعه تشکیلات اداری و جهانی این آیین بود
و این فرایند به ویژه در دهه شصت میلادی، در اروپا و امریکا سرعت بیشتری
گرفت و ساختمان معبدهای قاره ای بهائی موسوم به مشرق الاذکار به اتمام
رسید.
تشکیلات بهائی، که شوقی افندی به آن « نظم اداری امرالله » نام داد، زیر نظر
مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفاکه به "بیت العدل اعظم الهی"
موسوم است اداره می گردد.
در زمان حیات شوقی افندی، حکومت اسرائیل در فلسطین اشغالی تأسیس
شد. تأسیس این حکومت با مخالفت همه کشورهای اسلامی روبرو شد و به
ویژه رفتار صهیونیستها با مسلمانان عواطف و احساسات عموم مسلمانان را
جریحه دارکرد،اما شوقی ،علاو بر مکتوبات حاکی از موافقت او و بهائیان با
تأسیس دولت اسرائیل ،بعد از استقرار این دولت، با رئیس جمهور اسرائیل دیدار
کرد و «مراتب دوستی بهائیان را نسبت به کشور اسرائیل بیان و آمال و ادعیه
آنان را برای ترقی سعادت اسرائیل» اظهار داشت. (مجله اخبار امری، تیر 1333).
او هم چنین در پیام تبریک نوروز 1329، خطاب به بهائیان اعلام کرد که «مصداق
وعده الهی به ابناء خلیل و وراث کلیم ، ظاهر و باهر و دولت اسرائیل در ارض
اقدس مستقر» شده است.
در همین پیام، به پیوند استوار دولت اسرائیل با مرکز بین المللی جامعه بهائی
اشاره شده است .(شوقی افندی، توقیعات مبارکه، ص 290)
موارد متعدد دیگر از ارتباط رهبران بهائی با حکومت اسرائیل، و تلاش های آنان
برای به رسمیت شناخته شدن آیین بهائی از سوی این حکومت، در مجلات اخبار
امری بهائیان و توقیعات مبارکه شوقی افندی گزارش شده است.
شوقی چند کتاب به فارسی و انگلیسی نوشت:
"قرن بدیع":
اصل این کتاب به انگلیسی است و در چهار جلد نوشته شده و مشتمل بر تاریخ
باب و بهاء تا صدمین سال اعلان ادعای باب، توقیعات مبارکه، مجموعه دستخط
های شوقی به مناسبت های گوناگون است در شش جلد به فارسی.
" دور بهائی":
این کتاب به انگلیسی نوشته شده و مروری است بر تاریخ بهائیت و پیش بینی
آینده آن طبق نظر عبدالبهاء و ترجمه کتاب تاریخ نبیل زرندی به انگلیسی (در باره
این کتاب، محیط طباطبائی، سال 3، ش 9، ص 706).
بنابه تصریح عبدالبهاء در الواح و وصایا، پس از وی بیست و چهار تن از فرزندان
ذکورش، نسل بعد از نسل، با لقب ولی امرالله باید رهبری بهائیان را به عهده
می گرفتند و هر یک باید جانشین خود را تعیین می کرد «نا بعد از صعودش
اختلاف حاصل نگردد» (عبدالبهاء، مفاوضات، ص 45-46)، لیکن شوقی افندی،
نخستین فرد از این سلسله عقیم بود و طبعاً بعد از وفاتش ،در 1337ش ، دوران
دیگری از دو دستگی و انشعاب و سرگشتگی در میان بهائیان ظاهر شد ولی
سرانجام همسر شوقی افندی ، روحیه ماکسول، و تعدادی از گروه 27 نفری
منتخب شوقی افندی، ملقب به «ایادیان امرالله» اکثریت بهائیان را به خود جلب
و مخالفان خویش را طرد و «بیت العدل» را در 1342ش/1964 تأسیس کردند.
از گروه «ایادیان امر الله » در زمان نگارش این مقاله تنها سه نفر یعنی روحیه
ماکسول و دو تن دیگر در قید حیاتند و با کمک افراد منتخب بیت العدل که
به «مشاورین قاره ای» معروف اند رهبری اکثر بهائیان را به عهده دارند. طبق
آمارهای بهائیان، جمعیت بهائیان در جهان، در 1371/1992 ، 5 میلیون نفر تخمین
زده می شود.
انشعاب دیگری که به موازات رهبری روحیه ماکسول شکل گرفت،
انشعاب «ریمی » بود. از آن جا که طبق پیش بینی عبدالبهاء رئیس دانمی «بیت
العدل» باید «ولی امر اللله» باشد و «بیت العدل» بدون ولی امر صلاحیت رهبری
ندارد.
چارلز میس ریمی ادعا کرد که جانشین شوقی و ولی امر است.
او دلایلی نیز بر جانشینی خود ارائه و به توطئه قتل شوقی و از بین بردن وصیت
نامه وی اشاره کرد.
ریمی طرفدارانی در میان بهائیان پیدا کرد و گروه دیگری با عنوان «بهائیان
ارتدکس» پدید آورد. این گروه امروزه در امریکا ،هندوستان ، استرالیا و چند کشور
دیگر پراکنده اند.
عده دیگری از بهائیان نیز پس از مرگ شوقی به رهبری جوانی از بهائیان
خراسان، به نام جمشید معانی، روی آوردند. این جوان خود را «سماءالله» نامید
و طرفداران او در اندونزی، هند، پاکستان و امریکا پراکنده اند.
توجه : پرفسور محمود صدری استاد دانشگاه تگزاس

فرازهایى از رفتارهاى روشنگرانه و ظلمستیزانه امام كاظم(علیه السلام) را در این زمینه ذكر مینماییم:
امام كاظم(علیهالسلام) با تربیت افرادى شایسته، و تأثیرگذارى مثبت بر افكار و اندیشههاى برخى از كارگزاران حكومتى، از وجود آنان در پیشبرد اهداف الهى خویش سود مىجست. على بن یقطین از جمله عوامل نفوذى امام در نظام حكومتى هارون بود كه تا مقام نخستوزیرى راه یافته بود. او به لطف خداوند و یارى رهنمودهاى امام و بصیرت و تیزهوشى خویش، كارهاى مهمى را به نفع شیعیان انجام مىداد.
یادآورى نظرات حضرت كاظم(علیهالسلام) به طور غیرمحسوس در جلسات داخلى هیأت حاكمه، گزارش اخبار داخلى و تصمیمات حكومت غاصب به امام، ارسال كمكهاى مالى به امام و شیعیان، تشكیل گروههاى حجّ از شیعیان بىبضاعت، و خدمات ا جتماعى و ادارى به یاران امام هفتم، برخى از دستاوردهاى نفوذ على بن یقطین در حكومت هارون بود.
مسیّب بن زهیر نیز از شیعیان مخلصى بود كه در ظاهر، در سمت جانشین سندى بن شاهك، به فرماندهى نیروهاى نظامى هارون منصوب شده بود. او علاوه بر رساندن پیامهاى امام از داخل زندان به دوستان و شیعیان حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) معجزات و كراماتى نیز از آن حضرت نقل مىكرد كه در بیدارى برخى افراد تأثیر داشته است.(1) حاكم رى و برخى از كارگزاران حكومتى نیز در شبكه نفوذى حضرت كاظم(علیهالسلام) انجام وظیفه مىكردند.
حمایت از مبارزان راه حق
حسین بن على بن حسن المثنى بن الامام الحسن المجتبى(علیهالسلام) معروف به «شهید فخّ» از افرادى است كه در زمان امامت حضرت كاظم(علیهالسلام) بر اثر ستمهاى فرماندار مدینه به علویین به ستوه آمد و بر علیه حكومت هادى عباسى به قیام مسلحانه روى آورد.
حسین قبل از قیام پرشور خویش، شبانه به محضر امام هفتم(علیهالسلام) آمد و امام ضمن سفارشاتى به وى فرمود: تو شهید خواهى شد، ضربهها را محكم و نیكو بزن! این مردم فاسقاند، و در ظاهر ایمان دارند و در باطن خود نفاق و شك را پنهان مىسازند، «اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ.»(2)
بعد از شهادت حسین بن على(علیهماالسلام)، و سایر شهداى فخّ، حضرت موسى بن جعفر (علیهماالسلام) فرمود: «به خدا سوگند! حسین در حالى از دنیا رفت كه مسلمان و نیكوكار و روزهدار و آمر به معروف و ناهى از منكر بود.»
آن حضرت اگر احساس مىكرد كسانى كه به نظام حكومتى داخل مىشوند، نمىتوانند به نفع اهل حق و شیعیان عمل نمایند، آنان را از همكارى با طاغوت نهى كرده، از عواقب وخیم آن برحذر مىداشت.
زیاد بن ابى سلمه از یاران امام كاظم(علیهالسلام) بود، ولى بدون اطلاع آن حضرت در دستگاه خلافت عباسى مشغول به كار شده بود. او روزى به محضر امام هفتم آمد. حضرت از او پرسید: اى زیاد! آیا تو در امور دولتى اشتغال دارى؟ گفت: بلى.
امام فرمود: چرا با حكومت ستمگران همكارى مىكنى و به شغل آزاد نمىپردازى؟

زیاد گفت: سرورم! مخارج من زیاد است؛ چرا كه من فردى اجتماعى هستم و خانهام پر رفت و آمد است و افراد تحت تكفل دارم و هیچگونه پشتوانه اقتصادى هم ندارم. درآمد من منحصر به همین شغل دولتى است. امام كاظم(علیهالسلام) فرمود: اى زیاد! اگر از كوه بلندى سقوط كنم و بدنم قطعه قطعه شود، در نزد من بهتر است از این كه با ستمگران همراهى و همكارى نمایم، مگر این كه غصهاى را از دل مؤمنى برطرف نموده، یا مؤمن گرفتارى را نجات داده، یا مؤمن بدهكارى را از زیر بار بدهى رها سازم. (3)
صفوان بن مهران جمّال یكى دیگر از دوستان امام موسى بن جعفر(علیهماالسلام) مىباشد. او شترهاى متعددى داشت و آنان را در اختیار كاروانهاى تجارتى و زیارتى قرار داده و از اجاره آنان امرار معاش مىكرد. او مىگوید: روزى امام كاظم(علیهالسلام) را زیارت كردم. امام به من فرمود: صفوان تمام كارها و رفتار تو مورد پسند ماست، جز یك عمل تو! عرضه داشتم: فدایت شوم كدام عمل؟ فرمود: شترانت را به این مرد ستمگر (هارون)كرایه دادهاى. عرض كردم: به خدا سوگند! من آن را براى فسق و فجور و شكار و لهو كرایه ندادهام، بلكه براى زیارت بیت الله اجاره دادهام. من هیچگونه علاقهاى به آن مرد ندارم و غلامان خود را به همراه كاروان زیارتى هارون فرستادهام تا به غیر از عمل حج در كار دیگرى به كار گرفته نشوند.
امام فرمود: اى صفوان! آیا كرایه تو هنوز به عهده آنان هست یا پرداختهاند؟ گفتم: بلى، هنوز كرایه نگرفتهام. فرمود: صفوان! آیا دوست دارى كه هارون و یارانش تا زمانى كه كرایهات را نپرداختهاند، زنده بمانند تا برگشته و بدهى تو را بپردازند؟ گفتم: بلى. امام كاظم فرمود: «فَمَنْ أَحَبَّ بَقاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ مَنْ كانَ مِنْهُمْ كانَ وَرَدَ النّار(4)؛ هر كس بقاى ستمگران را (و لو چند روزى) دوست داشته باشد، از آنان محسوب مىشود و هر كس از آنان محسوب شود، داخل آتش(جهنم) خواهد شد.»
امام كاظم(علیه السلام) با این كه بسیار صبور و بردبار بود و به خاطر كظم غیظ و فرو خوردن خشم خود به «كاظم» معروف شده بود، اما در مقابل افراد جسورى كه مىخواستند براى اربابان ستمگر خود خوشخدمتى كنند و پا را از گلیم خویش فراتر نهند و به حریم مقدس امامت و ولایت تعرض روا دارند، هیچگونه امان نمىداد و با اراده قاطع و با صلابت كامل برخورد مىكرد و همفكران آنان را تا ابد پشیمان مىنمود.
على بن یقطین مىگوید: هارون الرشید مرد ساحرى را دعوت كرده بود تا در جلسهاى با حضور خلیفه و دیگران با كارهاى سحرآمیز و خارقالعاده خویش حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) را خوار و شرمنده سازد. هنگامى كه غذا را آوردند، آن مرد ساحر جادویى را به كار برد كه وقتى خادم امام مىخواست براى حضرت كاظم(علیهالسلام) نان بردارد و نزد حضرت بگذارد، نان از دست او مىپرید و دور مىشد. هارون از این عمل ساحر آنچنان خوشحال شده و به وجد آمده بود كه در پوست خود نمىگنجید و به شدّت مىخندید. امام وقتى احساس كرد كه این نقشه براى اهانت به حجت خدا طراحى شده است، با صلابت و قاطعیت تمام سر مبارك خویش را بلند كرده و به عكس شیرى كه روى پرده كشیده شده بود اشاره نمود كه: «یا اَسَدَ اللهِ خُذْ عَدُوَّ اللهِ؛ اى شیر خدا بگیر دشمن خدا را!»
آن تصویر به صورت شیر درندهاى مجسم شد و در یك لحظه آن مرد ساحر را درید و به كام مرگ فرستاد و سپس به جاى خود برگشت. هارون نیز از ترس غش كرد و به رو افتاد. هنگامى كه به هوش آمد از امام استدعا كرد كه آن مرد را دوباره زنده كند و از شكم شیر بیرون آورد. امام فرمود: اگر عصاى حضرت موسى(علیهالسلام) ریسمانها و سایر لوازم ساحران را برگردانده بود، این تصویر نیز آن مرد را كه بلعیده برمىگرداند. (5)
پینوشتها:
1- معجم رجال الحدیث، ج19، ص 179.
2- مقاتل الطالبین، ص449.
3- الكافى، ج5، ص110.
4- معجم رجال الحدیث، ج10، ص133.
5- المناقب، ج4، ص300.
شهادت غم انگيز حضرت فاطمه صغري و يا رقيه عليها سلام، دختر امام حسين(ع) چنين است:
عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. جمعي از كودكان شامي را ديد كه در رفت و آمد هستند.
پرسيد: عمه جان! اينان كجا مي روند؟ حضرت زينب(س)فرمود: عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟ فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي همراهي با پدر در ذهن او آمد.
بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند.
خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيد الشهدا را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند و مقابل اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سيد الشهدا را ديد، سر را برداشت و د رآغوش كشيد.
بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورت شما را به خونت رنگين كرد؟ پدر جان چه كسي رگهاي گردنت را بريده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟ پدر جان يتيم به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده به خونت نمي ديدم.
دختر خردسال حسين(ع) آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند، از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.

عصر ظهور در کلام امام باقر عليهالسلام
امام پنجم عليهالسلام در مورد استقامت و استوارى ياران حضرت مهدى عليهالسلام به آيهاى از قرآن استناد کرد و در تفسير آيه «هنگامى که نخستين وعده فرا رسد، گروهى از بندگان پيکارجوىِ خود را بر ضد شما برمىانگيزيم [تا شما را سخت درهم کوبند و براى به دست آوردن مجرمان [خانهها را جستجو مىکنند و اين وعدهاى است قطعى.» فرمود: «اين بندگان پيکارجو و مقاوم که به طرفدارى از حق به پا مىخيزند، همان حضرت قائم و ياران وفادار او هستند.»
عباس افندی (1260-1340) ملقب به عبدالبهاء، پسر ارشد میرزا حسینعلی
است و نزد بهائیان جانشین وی محسوب می گردد.
بحران جانشینی بهاءالله تا حدود زیادی یادآور بحران جانشینی سید کاظم رشتی
و سید علی محمد باب است.کانون اصلی بحران، مناقشه رهبری میان عباس
افندی و برادرش ،محمد علی بود .
منشأ این مناقشات صدور «لوح عهدی» ازسوی میرزا حسینعلی بود که در آن
جانشین خود را عباس افندی (و به تعبیر او : غصن اعظم) و بعد از او محمد علی
افندی (غصن اکبر) معین کرده بود. او در این لوح، ضمن تأکید بر این که به (انزال
آیات ) اشتغال داشته ،پیروانش را به دوری از کینه و نزاع و سخنان ناروا
فراخوانده و توصیه کرده بود که زبان را به گفتار زشت نیالایند؛ و گویا به
یادمنازعات گوناگون گذشته خود و برادرش ، عبارت قرآن «عفا الله عما سلف »
(خدا آن چه راکه پیش از این روی داد می بخشد ) را افزوده بود. (نوری، مجموعه
الواح مبارکه، ص 39-403) .
هر چند عبدالبهاء">عباس افندی سرانجام بر برادرش غلبه یافت ،در بادی امر، کلیه منتسبین
به بهاءالله ، به استثنای هفت نفر ،بر مشارالیه شوریده ، و با محمد علی همراه
شدند.
دور نمی نماید که این گرایش به محمد علی ناشی از نقشی بوده است که او
در نشر و توزیع آثار پدرش داشت، وی در سال 1308 ، از جانب میرزا حسینعلی
به هند رفت و آثار وی را به چاپ رساند. پیروان آیین بهائی، از این حیث ، مرهون
وی اند (محیط طباطبائی، سال 6، ش 1، ص 22) .
سردمدار منکران عبدالبهاء ، میرزا آقاجان کاشانی نخستین مؤمن و کاتب
بهاءالله بود . او و چند تن از نزدیکان و فرزندان میرزا حسینعلی با نوشتن نامه ها
و کتابهایی به فارسی و عربی و فرستادن پیام برای بهائیان، در مقام انکار
جانشینی مقام عبدالبهاء بر آمدند و وی را خارج از «دین بهاء» خواندند (زعیم
الدوله تبریزی، ص 315) .
بار دیگر منازعات آغاز شد و هر یک از دو طرف در نوشته هایشان از تعبیرات
زشت و نسبت هایی چون سرقت اوراق و الواح ، و حتی احکام در حق یکدیگر
دریغ نکردند
(عبدالبهاء، مکاتیب، ج 1، ص 442-443؛ شوقی افندی ، توقیعات مبارکه، ص 138-139، 146-148؛ اشراق خاوری، 1331ش، ص 27؛ فیضی ، ص 54)
منابع بهائی نقل می کنند که محمد علی و طرفداران او در ایجاد تضییقات
حکومتی برای عبدالبهاء ، زندانی شدن و حتی توطئه قتل او دست داشته اند (فیضی، ص 97-102).
این منازعات، مانند موارد قبل ،برای عده ای سؤال برانگیز بود و به تعبیر برخی
منابع بهائی( همان ، ص 57)، بر حیثیت امر بهائی لطمه وارد ساخت (برای نمونه
، حاجی میرزا جانی کاشانی ،مقدمه براون،ص عو) .
عبدالحسین آیتی، بعد از آن که آیین بهائی را رها کرد ، در کتاب کشف الحیل (ج
3، ص 125-129) چکیده ای از مطالب کتاب (موادی برای مطالعه در باره آیین
بابی) ادوارد براون را در باره منازعات دو برادر نقل کرده است.
عبدالبهاء ، در مقام رهبری بهائیان و با تأکید بر این که هیچ ادعایی جز پیروی از
پدرش و نشر «تعالیم» او ندارد، با توجه به اوضاع اجتماعی و دینی وبه منظور
جلب رضایت مقامات عثمانی ، رسماً و با التزام تمام، در مراسم دینی اسلامی،
از جمله نمازجمعه ، شرکت می کرد و به بهائیان سفارش کرده بود که در آن دیار
به کلی از سخن گفتن در باره آیین جدید بپرهیزند ( مهتدی، ج 2، ص 153؛ محیط
طباطبائی، سال4، ش 3، ص 204) .
او هم چنین برای حکومتهای مختلف به تناسب اوضاع سیاسی دعا می کرد؛
الکساندر سوم امپراتور روس که به پیروان آیین بهائی اجازه ساختن معبد
(مشرق الاذکار ) در عشق آباد را داده بود بنا به دستور عبدالبهاء ، بهائیان باید
پیوسته تأیید و تسدید او را ازخداوند مسئلت می کردند (سلیمانی اردکانی، ج 2
، ص 282).
حکومت عثمانی نیز، خصوصاً با توجه به بی اعتنایی ناصرالدین شاه نسبت به
نامه میرزا حسینعلی و احتمالاً برای رفع یا تخفیف سختگیری های موجود با
عبارت «الدوله العلیه العثمانیه و الخلافه المحمدیه» مشمول دعای او بود
(عبدالبهاء ،مکاتیب ،ج 2، ص 312) .
با این همه، به سبب سوابق طولانی بابیان و بهائیان در خاک عثمانی و نیز بروز
درگیری های جدی بین عبدالبهاء و برادرش ، مشکلاتی از سوی سلطان
عبدالحمید عثمانی برای او پدید آمد و از سال 1319 تا 1327 که عبدالحمید از
سلطنت خلع و دوره جدید حکومت عثمانی آغاز شد وی تحت نظر بود .
در اواخر جنگ جهانی اول ،در شرایطی که عثمانی ها درگیر جنگ با انگلیسی
ها بودند و آرتور جیمز بالفور، وزیر خارجه انگلیس ،در صفر 1336/ نوامبر 1917
اعلامیه مشهور خود مبنی بر تشکیل «وطن ملی یهود» در فلسطین را صادر
کرده بود،مسائلی روی داد که جمال پاشا، فرمانده کل قوای عثمانی، عزم
قطعی بر اعدام عبدالبهاء و هدم مراکز بهائی در عکا و حیفا گرفت.
برخی مورخان ، منشأ این تصمیم را روابط پنهان عبدالبهاء با قشون انگلیس ،که
تازه در فلسطین مستقر شده بود ،می دانند. منابع بهائی نیز نوشته اند که او
مقدار زیادی گندم از املاک خویش ذخیره کرده بود و آنها را در اختیار قشون
انگلیس گذاشت، اما معمولاً در منابع بهائی ،تصمیم جمال پاشا را به سعایت
های «ناقضین» (طرفداران محمد علی افندی) نسبت می دهند ( فیضی، ص
259-262) و درعین حال تصریح می کنند که لرد باالفور در همان روز وصول خبر به
جنرال النبی سالار سپاه انگلیس در فلسطین دستور تلگرافی صادر و تأکید نمود
که «به جمیع قوا در حفظ و صیانت حضرت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت
بکوشند. (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 3، ص 297).
ظاهراً برای سپاسگزاری از این عنایت دولت انگلیس بوده است که بلافاصله بعد
از آن که حیفا در ذیحجه 1336/ سپتامبر 1918، به تصرف قشون انگلیس درآمد،
عبدالبهاء برای امپراتور انگلیس ، ژرژ پنجم ، دعا کرد و از این که سراپرده عدل در
سراسر سرزمین فلسطین گسترده شد به درگاه خدا شکر گزارد (عبدالبهاء
،مکاتیب ج 3، ص 347).
دریافت نشان شهسواری (نایت هود) از دولت انگلیس و ملقب شدن وی به
عنوان « سر » نیز بعد از استقرار انگلیسیها در فلسطین صورت گرفت (شوقی
افندی، قرن بدیع، ج 3، ص 299؛ آیتی، 1342، ج 2، ص 305) . عبدالبهاء در 1340
(1300ش) درگذشت و در حیفا به خاک سپرده شد و در مراسم خاکسپاری او
نمایندگانی از دولت انگلیس حضور داشتند و وینستون چرچیل ،وزیر مستعمرات
بریتانیا، با ارسال پیامی مراتب تسلیت پادشاه انگلیس رابه جامعه بهائی ابلاغ
کرد (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 3. ص 321-322).
از مهم ترین رویدادهای زندگی عبدالبهاء ، سفر او به اروپا و امریکا بود. پس از
خلع عبدالحمید از سلطنت، محدودیت های عبدالبهاء نیز برطرف شد و او در 1328
، به دعوت بهائیان اروپا و امریکا از فلسطین به مصر و از آنجا به اروپا و یک بار دیگر
به امریکا رفت . این سفر از آن جهت اهمیت دارد که نقطه عطفی در ماهیت آیین
بهایی محسوب می گردد . پیش از این مرحله ، آیین بهائی بیشتر به عنوان یک
انشعاب از اسلام بروز کرده بود و حتی رهبران بهائی ، در برخی مواضع ،در بلاد
عثمانی خود را شاخه ای از متصوفه شناسانده بودند ( عبدالبهاء در آخرین روز
زندگی در مراسم نماز جمعه شرکت کرده بودند اسلمونت ، ص 75). در آن
مرحله ، رهبران و مبلغان این آیین برای اثبات حقانیت خود از درون قرآن و حدیث
به جستجوی دلیل می پرداختند (برای نمونه، نوری، ایقان، گلپایگانی، فرائد) و
آنها را برای مخاطبانشان که مسلمانان، به ویژه شیعیان بودند مطرح می کردند.
پیروان اولیه آیین بهائی نیز از دین جدید همین تلقی را داشتند و به همین سبب ،
مهم ترین متن احکامی این آیین، اقدس ، از حیث صورت ،تشابه کامل بر متون
فقهی اسلامی دارد و به ادعای منآبع متأخر بهائی ،با توجه به «محیط معتقدات
مذهبی ایران و سوابق عقیده و سنت و عرف و عادت مردم، در زمان پیدایی این
آیین و «فقط به اعتبار شیعیان و ایرانیان معاصر با ظهور آیین بهائی تدوین شده
است (فرید، ص 42).
اما شرایط تاریخی و فاصله گرفتن رهبران بهائی از ایران و نیز عدم موفقیت در
جلب نظر مخاطبان اولیه، و نیز مهاجرت شماری از پیروان این آیین به کشورهای
غربی و آشنایی رهبران بهائی با اندیشه های جدید در دوره اقامت بغداد و
استانبول و عکا ، عملاً سمت و سوی آین آیین را تغییر داد و آن را به صورت
آشنای دین های شناخته شده ، به ویژه اسلام، دور کرد.
برخی محققان، یکی از دلایل عدم نشر کتاب اقدس در چند دهه اخیر ،و نیز
ترجمه نشدن آن به زبانهای اروپایی، را همین تغییر روش می دانند.
عبدالبهاء ،در سفر سه ساله خود آن چه را که بهائیان به عنوان تعالیم دوازده
گانه می شناسند، ولی عملاً به هجده تعلیم بالغ می شود ( مومن، ص 185)
مدون و معرفی نمود و تعالیم باب و بهاء را با آن چه در قرن نوزدهم در
غرب،خصوصاً روشنگری و مدرنیسم و اومانیسم متداول بود، آشتی داد.
به عبارت دیگر تعلیمات آیین بهائی با سفر عبدالبهاء ،به غرب طنین دیگری یافت.
برخی از این تعالیم در گفتار و نوشتار میرزاحسینعلی نوری مستتر بود وبرخی
دیگر نتیجه مطالعات ،تجربیات و برخوردهای عبدالبهاء با تفکر غربی، به ویژه
الهیات جدید مسیحی و نیز اندیشه ها و آمال ترقی و تجدد در مغرب زمین بود
(دایره المعارف جهان اسلام آکسفورد ، ذیل Bahaiا).
نمونه ای از این جمع آوری و التقاط که تفاوت تعالیم بهایی ،قبل و بعد از سفر
عبدالبهاء به غرب را چشمگیر می سازد تعلیم راجع به لسان اسپرانتو است که
در اوایل قرن بیستم طرفدارانی یافته بود، ولی به زودی غیر عملی بودن آن آشکار
شد و در بوته فراموشی افتاد ( نوری. در لوح شیخ، ص 101-102، نیز اشاره ای
به این خط کرده است ) .
موارد دیگر تعالیم دوازده گانه عبارت است از : ترک تقلید ( و به تعبیر متداول نزد
بهائیان ،تحری حقیقت) . تطابق دین با علم و عقل ، وحدت اساس ادیان ،بیت
العدل ، وحدت عالم انسانی ، ترک تعصبات ،الفت و محبت میان افراد بشر، تعدیل
معیشت عمومی، تساوی حقوق رجال و نساء، تعلیم و تربیت اجباری، صلح
عمومی و تحریم جنگ .
عبدالبهاء این تعالیم را از ابتکارات پدرش قلمداد می کرد و در مواضع گوناگون
گفته بود که پیش از او چنین تعالیمی وجود نداشته است (عبدالبهاء، خطابات،
ص 191)؛
با این همه در معرفی آیین بهائی و آن چه میرزا حسینعلی آورده است . بر این
نکته که او «تجدید تعالیم انبیا» کرده و «اساسی که جمیع پیغمبران گذاشتند آن
اساس بهاءالله است و آن اساس، وحدت عالم انسانی است ،آن اساس محبت
عمومی است، و آن اساس صلح عمومی بین دول است. و…» (همو، خطابات،
چاپ زرقانی و کردی، ج 1، ص 18-19، ج 2، ص 286) تأکید کرده بود.
عبدالبهاء چندین کتاب نیز نوشت که اهم آنها بدین قرار است: مقاله شخصی
سیاح، گزارشی است از زبان یک سیاح موهوم، در باره تاریخ باب و بهاء (در باره
این کتاب و تأثر آن از آثار آحوند زاده، محیط طباطبائی، سال 3، ش 6، ص 427،
سال4، ش 2، ص 115)؛ مفاوضات ،مکاتیب ،خطابات، هر سه مشتمل بر مطالب
مختلف و سخنرانی ها و نامه های او، تذکره الوفا که زندگی نامه شماری از
قدمای آیین بهائی است.
توجه : پرفسور محمود صدری استاد دانشگاه تگزاس

اگرچه نصوص و احادیث بسیاری دال بر امامت على بن الحسین (علیه السلام ) مى باشد و موقعیت علمى و معنوى و اخلاقى امام سجاد (علیه السلام ) خود از دیگر دلایل منصب الهى اوست ولى با این حال جریان هایى پیدا شدند كه به انگیزه هاى غیر الهى و با اهداف شیطانى به انحراف ها دامن زدند و ذهن گروهى از مردم را نسبت به امامت زین العابدین مخدوش كرده و فرقه هاى منحرف را بنیان نهادند!
فرقه كیسانیه نتیجه همین انحراف عقیدتى و معرفتى است كه در جامعه شیعه ، مقارن با عصر امامت زین العابدین (علیه السلام ) شكل گرفت و خطى را در قبال خط امامت راستین - امامت على بن الحسین (علیه السلام ) - به وجود آورد. البته این مشكل به همین مورد محدود نشد و بعدهاى فرقه هاى دیگر با شعارهاى و انگیزه هاى متفاوت از پیكر جامعه شیعه چون زخم هایى دردانگیز سربرآودند.
فرقه كیسانیه كسانى هستند كه از امام على بن الحسین (علیه السلام ) كناره گیرى كرده و خود را پیروان محمد حنیفه (( فرزند امام على بن ابى طالب (علیه السلام )) معرفى كردند و مدعى شدند كه پس از حسین على (علیه السلام ) محمد حنیفه دارى مقام و منصب امامت و ولایت است .
در این كه چرا این گروه به كیسانیه شهرت یافته اند، مطالب مختلفى گفته شده است .
برخى گفته اند: چون این گروه از یاران ((كیسان )) خدمتكار امیرالمؤ منین (علیه السلام ) بوده اند و كیسان پس از على (علیه السلام ) در زمره شاگردان محمد حنیفه در آمده و بر علوم تسلط خاصى یافته و در آیات و احكام نظریات ویژه اى از او ابراز شده و یارانش با این خصوصیتها جذاب او شده اند، آنها را ((كیسانیه )) نامیده اند
جوهرى مى گوید: كیسان لقب مختاربن ابى عبیده ثقفى است و چون این گروه را مختار رهبرى مى كرد، آنها به كیسانیه شهرت یافتند.
شهرستانى در كتاب ملل و نحل چند شاخه براى این فرقه یاد كرده است كه همه آن ها در اعراض از امام سجاد (علیه السلام ) و روى آورى به محمد حنفیه مشترك بوده اند و آن ها عبارتند از: كیسانیه ، مختاریه ، هاشمیه ، بنانیه و رزامیه .
سرشناس ترین و محورى ترین چهره هایى كه در سطح رهبرى فرقه كیسانیه مطرحند، نخست محمد حنفیه و سپس مختاربن ابى عبیده ثقفى است .
منبع: احمد ترابی، امام سجاد(ع)
تبیان

شيطانپرستي يا شيطانگرايي در کشور ما هنوز در دورة نمادين به سرميبرد و به ايدئولوژي تبديل نشده است. اما در کشورهاي غربي با توجه به شبکه فراماسونري و نيز مباني عرفان يهودي (قبالا يا کابالا) به يک ايدئولوژي سياسي و مذهبي تبديل شده و کاملاً با آرمانهاي صهيونيسم هماهنگي دارد. ولي بايد توجه داشت که با کارکردي که نمادها دارند، بعد از مرحلة ترويج نمادها، نوبت به انتقال ايدئولوژي خواهد رسيد.