تبليغاتX
"کذابین مفتر"
مهدویت/فتنه های آخرالزمان/مدعیان دروغین/فرقه های ضاله/نشانه های ظهور

کانون فرهنگی و هنری امام رضا(ع) بوشهر برگزار می کند:

ختم دسته جمعی قرآن کریم در روز نیمه شعبان با نیت سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان(عج)

علاقه مندان و منتظران آن حضرت جهت ثبت نام می توانند به سایت اینترنتی زیر مراجعه نمایند:

http://k-imamreza.ir/quran/

نوشته شده توسط سید محمد امین در پنجشنبه 1388/04/18

لينك مطلب

بهائیت فرقه ای منشعب از آیین بابی است.بهائیان این آیین را دین میخوانندولی

مسلمانان عموماً آن را به رسمیت نشناخته اند و آن را فرقه ای منحرف می

شمارند و معمولاً تعبیر «فرقه ضاله» را برای آن به کار می برند.

بنیانگذار آیین بهائی، میرزا حسینعلی نوری معروف به بهاءالله است، و این آیین

نام خود را از همین لقب برگرفته است.

پدرش میرزا عباس نوری معروف به میرزا بزرگ ،‌از مستوفیان و منشیان عهد

محمد شاه قاجار و به ویژه مورد توجه خاص قائم مقام فراهانی بود و بعد از قتل

قائم مقام از مناصب خود برکنار شد و به نور رفت (قائم مقام، 1356 ش ، ص19-

25؛ همو، 1357، بخش 1، ص 376؛ نبیل زرندی، ص 88-89).


میرزا حسینعلی در 1233،‌در تهران به دنیا آمد و مانند برادرانش آموزش های

مقدماتی ادب فارسی و عربی را زیر نظر پدر معلمان و مربیان گذراند .

در زمان ادعای بابیت سید علی محمد شیرازی ، در جمادی الاولی 1260، او

جوانی 28 ساله و ساکن تهران بود که در پی تبلیغ نخستین پیرو باب، ملاحسین

بشرو یه ای معروف به «باب الباب» ، در شمار نخستن گروندگان به باب در آمد و

از آن پس یکی از فعال ترین افراد بابی شد و به ترویج بابیگری ، به ویژه در نور و

مازندران ، پرداخت.

برخی از برادرانش ، ازجمله میرزا یحیی معروف به «صبح ازل» نیز بر اثر تبلیغ او

به این مرام پیوستند. میرزا یحیی سیزده سال از حسینعلی کوچکتر بود (نبیل

زرندی، ص 85، 88، 91؛ حاجی میرزا جانی کاشانی، مقدمة‌ براون ، ص لج )

از مشهورترین اقدامات میرزا حسینعلی در آن زمان، به نوشته‌ منابع بهائی (از

جمله نبیل زرندی ، ص 259-260)، طراحی نقشه آزادی قرة العین ـ که در قزوین

به اتهام همکاری در به شهادت رساندن ملامحمد تقی برغانی (برغانی، آل)

زندانی بود و نقش جدی و مؤثرش در اجتماع شماری از بابیان در واقعه بدشت

بود.

این اجتماع بعد از دستگیری و تبعید باب به قلعه چهریق در ماکو و به انگیزة تلاش

برای رهایی وی از زندان برپاشد.

میرزا حسینعلی با توجه به توانایی مالی و فراهم کردن امکانات اقامت طرفداران

باب در بدشت (حاجی میرزا جانی کاشانی ، ص 240-241)، جایگاهی معتبر نزد

اجتماع کنندگان یافت.در همین اجتماع بود که سخن از نسخ شریعت اسلام رفت

و قرة العین «بدون حجاب، با آرایش و زینت » به مجلس وارد شد و حاضران

رامخاطب ساخت که امروز «روزی است که قیود تقالید سابقه شکسته شد »

(نبیل زرندی، ص 271-273) .

شماری از افراد آن اجتماع ،‌به تعبیر برخی منابع بهائی «این طور تصور کردند که

حریت مضره را پیشه‌ خویش سازند و از حدود آداب تجاوز کنند» (همان ، ص 274-

275).

علاوه بر آن، هر یک از گردانندگان لقبی جدید و دارای جنبه‌ معنوی پیدا کرد:

محمد علی بارفروشی به" قدوس"، قرة العین به "طاهره "و میرزا حسینعلی

به "بهاءالله "ملقب شدند (همان ، ص 269-270) .

در بازگشت بابیان از بدشت ، در شعبان 1264، روستاییانی که برخی از

گزارشهای آن اجتماع را شنیده بودند ،‌در قربه "نیالا" به آنان حمله کردند و میرزا

حسینعلی به سختی از این غائله نجات یافت. برخی منابع بهائی، این برخورد را

به «غضب الهی » در نتیجه رفتار غیر اخلاقی بابیها در بدشت تعبیر کرده اند.

(همان، ص 275).

در همان اوان (سال 1265) ، شورش بابیها در قلعه شیخ طبرسی مازندران روی

داد و میرزا حسینعلی همراه با برادرش ،‌یحیی ، و جمعی دیگر قصد پیوستن به

بابیهای قلعه‌ طبرسی را داشت، ‌ولی در آمل دستگیر و زندانی و سپس روانه‌

تهران شد (حاجی میرزا جانی کاشانی، ص 242-244؛ نبیل زرندی ، ص 345-

353).

به فاصله اندکی ، شورش بابیها در تبریز پیش آمد و با کشته شدن یحیی

دارابی، ملقب به وحید، در شعبان 1266 خاتمه یافت . این شورشها و چند

حادثه دیگر مقارن با نخستین سالهای سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بود.

قرائن تاریخی حاکی است که برخی از این شورشها ریشه اعتقادی و زمینه

اجتماعی و تاریخی داشته و به ویژه از اعتقاد شیعی ظهور امام زمان متأثر بوده

است؛ هر چند گفته می شود که سردمداران آنها غالباً در جهت جامه عمل

پوشاندن به دستورهای باب به این اقدامها دست زدند.

او در کتاب بیان فارسی پنج استان ایران را مختص پیروان خویش اعلام کرد و

حضور کافران به بیان را در این مناطق حرام خوانده بود.

در هر حال، میرزا تقی خان امیر کبیر، صدراعظم وقت، تصمیم به سرکوب قطعی

این قیامها گرفت؛ از این رو در 27 شعبان 1266 ،‌به دستور او سید علی محمد

باب در تبریز اعدام شد . به نوشته منابع بابی و بهائی، باب بعد از شنیدن

سرانجام قیام قلعه شیخ طبرسی ، که بر اثر آن بیشتر پیروان اولیه اش، از جمله

ملاحسین بشرویه ای و محمد علی بارفروشی ، کشته شده بودند، بی اندازه

محزون بود و حتی «از شدت حزن برای مدت شش ماه » از نوشتن ـ و به تعبیر

منابع بهائی : «نزول وحی » ـ باز ماند (نبیل زرندی. ص 393، 418-420؛ حاجی

میرزاجانی کاشانی، ص 208) ؛

اما گزارش منابع بابی و بهائی نسبت به جانشینی او یکسان نیست .حاجی

میرزاجانی کاشانی (ص 238،244) بعد از شرح اندوه باب در کشته شدن

یارانش، به «نوشتجات» میرزا یحیی (برادر میرزاحسینعلی ) ـ که در همان ایام به

باب رسیده بود ـ اشاره کرده و نوشته است که باب بعد از خواندن این نامه ها

مسرور شد و سپس وصیت نامه ای برای یحیی فرستاد و در آن « نص به وصایت

و ولایت فرمود» (برای تصویر این وصیت نامه و توضیح آن ،باب ص ب ـ پ ، 1-10) .

کنت دوگوبینو،‌ وزیر مختار فرانسه در ایران،‌نیز که در آن سالها در ایران بوده و

جزییات وقایع بابیان را ثبت کرده، میرزا یحیی را جانشین باب دانسته و تأکید کرده

است که این جانشینی، بدون سابقه و مقدمه صورت گرفت و بابیها آن را

پذیرفتند ( حاجی میرزاجانی کاشانی، مقدمه‌ براون، ص له ) .

خواهر میرزا حسینعلی ،‌عزیه خانم،‌نیز که خود از بابیها بود، در کتابی به نام تنبیه

النائمین (ص 3-4، 28-32) همین نظر را تأیید کرده است.

در برابر، نبیل زرندی (ص 419-422) از یک سیاح یاد کرده که به دستور باب برای

ادای احترام به کشته شدگان قلعه طبرسی، به مازندران و از آنجا به تهران نزد

میرزا حسینعلی رفت و هنگام مراجعت ،‌میرزا حسینعلی نامه ای به برادرش میرزا

یحیی برای باب فرستاد، و او بی درنگ پاسخ داد. در این پاسخ، به ‌میرزا یحیی

توصیه شده بود که در سایه برادر بزرگتر قرار گیرد و در آن «کوچکترین اشاره ای

به مقام موهومی که میرزا یحیی و اتباعش قائل بودند، وجود نداشت. عبدالبهاء

فرزند میرزا حسینعلی نوری ،‌در مقاله شخصی سیاح (ص 67-68) از زبان

سیاحی موهوم گزارش داده بود که گزینش یحیی به جانشینی باب، از طراحی

های میرزا حسینعلی بوده است «که افکار متوجه شخص غایبی شود و به این

وسیله بهاء الله محفوظ از تعرض ناس ماند»

(در باره منشأ اختلاف ،‌این گزارش ها و میزان اعتبار متون تاریخی بابی و بهائی

در این زمینه ، حاجی میرزجانی کاشانی ،مقدمه براون ،‌ص لج ـ لز؛ محیط

طباطبایی ،‌گوهر، سال 3،‌شماره 5 ، ص 343-348 ،‌ش 6 ، ص 426-431، ش 9،

ص 700-706، سال 4، ش 2 ص 113-120، ش 3،‌ص 200-208، ش4، ص 282-

291).

محیط طباطبایی به استناد گزارشهای تاریخی و برخی قرائن دیگر اظهار کرده که

اساساً موضوع «وصایت» برای باب مطرح نبوده و رهبری بابیها بعد از او به شیخ

علی ترشیزی معروف به عظیم رسید و همو بود که بابیها را به منظور اجرای

نقشه قتل ناصرالدین شاه قاجار به تهران فراخواند (گوهر، سال 6، ش 3، ص

178-183، ش 4ص 271-277)

به هر حال ، بنابر بیشتر منابع ، بعد از اعدام باب، عموم بابیه به جانشینی میرزا

یحیی ـ که باب او را «یا من یعدل اسمه اسم الوحید » خطاب کرده بود ـ معتقد

شدند و چون در آن زمان یحیی بیش از نوزده سال نداشت،میرزا حسینعلی زمام

کارها را در دست گرفت .

نقش فعال میرزا حسینعلی در اقدامات بابیان و تصمیم جدی امیرکبیر برای

فرونشاندن قیامها و شورش های آنان موحب شد که وی از میرزا حسینعلی

بخواهد ایران را به قصد کربلا ترک کند،و او در شعبان 1267 به کربلا رفت (نبیل

زرندی، ص 580، 584-585)؛ اما چند ماه بعد، پس از برکناری و قتل امیر کبیر،در

ربیع الاول 1268 ،‌و صدارت یافتن میرزاآقاخان نوری ،‌به دعوت و توصیه شخص اخیر

به تهران بازگشت.

در شوال 1268، حادثه تیراندازی دو تن از بابیان به ناصرالدین شاه پیش آمد و بار

دیگر به دستگیری و اعدام بابیها انجامید (همان، ص 590-592).

از نظر حکومت مرکزی ، قرائن و شواهدی برای نقش میرزا حسینعلی نوری در

طراحی این سوء‌قصد وجود داشت و به دستگیری او اقدام شد (زعیم الدوله

تبریزی ، ص 195).

برخی منابع بابی (عزیه خانم نوری، ص 5-6) این نسبت را تأیید می کنند،‌ اما

منابع بهائی عموماً منکر آنند. خود او نیز در نامه‌ معروف به لوح شیخ (15-16) از

مداخله در آن تبری جسته و حتی ادعا کرده که در زندان به احوال وحرکات حزب

بابی می اندیشیده و قصد اصلاح و تهذیب آنان را داشته است.

با این همه، بهاءالله احتمالاً به منظور مصون ماندن از تعقیب و دستگیری ، که چه

بسا به اعدامش می انجامید، مدتی در مقر تابستانی سفارت روس در زرگنده

شمیران به سر برد و بنابر منابع بهائی ، به رغم اصرار سفیر روس بر ادامه‌ اقامت

وی در آنجا و امتناع از تسلیم او به نمایندگان شاه، سرانجام سفیر از وی

خواست که به خانه صدراعظم برود و «ضمناً از مشارالیه (میرزا آقاخان نوری،‌

صدراعظم ) به طور صریح و رسمی خواستار گردید امانتی را که را که دولت روس

به وی می سپارد در حفظ وحراست او بکوشد» (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 1،

ص 318)، «و اگر آسیبی به بهاءالله برسد وحادثه ای رخ دهد »، شخص

صدراعظم مسئول سفارت روس خواهد بود (نبیل زرندی، ص 593) .

توجه خاص سفیر روس به سرنوشت باب و بابیان، موجب شد که وی بعد از

تسلیم میرزا حسینعلی به صدراعظم ،‌هم چنان مراقب کار باشد و با پیگیری

موضوع و «پیغام شدید» ،‌موجبات رهایی او را از زندان فراهم آورد.

میرزا حسینعلی به دستور حکومت ایران ، باید تهران را به مقصد بغداد ترک می

گفت. سفیر روس از وی خواست «که به روسیه برود و دولت روس از او پذیرایی

خواهد نمود»، اما او نپذیرفت؛ هنگام سفر تبعید نیز نماینده ای از سوی سفارت

روس همراه کاروان بود (همان، ص 611-612، 617-618؛ شوقی افندی ،‌قرن

بدیع، ج 2 . ص 48؛ نیز نجفی، کتاب دوم ،ص622-631).

با بیان دیگر نیز ناگزیر از ترک تهران و رفتن به بغداد شدند.

منابع بهائی توجه دولت روس به سرنوشت میرزاحسینعلی نوری را به علاقه

خاص دختر سفیر روس به مشارالیه پیوند می دهند (نبیل زرندی، ص 594).

این ادعا با سیر تاریخی وقایع سازگار نیست ،‌ چرا که پس از رسیدن به

بغداد،میرزا حسینعلی نامه ای به سفیر روس نگاشت و از وی و دولت روس

جهت این حمایت قدردانی کرد. سالها بعد نیز در لوحی خطاب نیکلاویچ الکساندر

دوم به این کمک سفیر روس اشاره و از دولت روس سپاسگزاری کرد(آثار قلم

اعلی، ج 1، ص 76؛ شوقی افندی، قرن بدیع، ج 2، ص 49) .

وجود چنین مواردی در مکتوبات و نامه های حسینعلی و اخلاف او سبب شده

است که موضوع ارتباط دول استعماری با آیین های بابی و بهائی یکی از مسائل

جدی و پر مناقشه تاریخ بهائیت شود.

علی رغم ادعای برخی ردیه های موجود، سند متقنی در مورد این که دولتهای

استعماری پدید آورنده آیین های بابی و بهائی باشند در دست نیست. تاریخ

تکوین این دو مذهب،بیش از هر چیز ، دگراندیشی فرقه ای در دورن مکتب

شیخی و تنش های اعتقادی، سیاسی و تاریخی را به عنوان موجد و مسبب

اصلی آنها به ذهن متبادر می کند ؛ ولی در علاقه دول استعماری به پیگیری

حوادث آنها، و گاهی دخالت آشکار در سیر تحولات این آیین ها ـ از جمله فشار

سیاسی دولت روس برای حفظ جان میرزا حسینعلی نوری ـ نیز هیچ گونه شکی

وجود ندارد.

موارد دیگری از این علاقه دول استعماری ،‌در منابع بهائی وغیر بهائی گزارش

شده است : از جمله در 1278 ، سر آرنولد باروز کمبال ، جنرال قنسولی دولت

انگلستان ، با میرزا حسینعلی در بغداد ملاقات و قبول حمایت و تابعیت دولت

انگلیس و مهاجرت به هند استعماری یا هر نقطه دیگری را به او پیشنهاد کرد

(شوقی افندی، قرن بدیع، ج 2، ص 125-126).

نظیر همین تقاضا را نایب کنسول فرانسه در ایامی که وی در ادرنه بود از او

داشت و از وی خواست که تابعیت فراسنه را بپذیرد تا مورد حمایت و تقویت قرار

گیرد (آیتی ، 1342، ج 1، ص 380-381 ). نامق پاشا، والی بغداد، نیز که گاه به

جذب ایرانیان مخالف دولت بی میل نیود، بامیرزا حسینعلی به غایت احترام رفتار

می کرد به تذکرات دولت ایران اعتنایی نداشت (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 2،

ص 126-127) .

در ایام اقامت او وبابی ها در عراق و استانبول، برای ایشان مقرری نیز تعیین

شده بود که بعدها میرزا حسینعلی از این که قبول شهریه از دولت نموده بود

،‌اظهار پشیمانی می کرد (نوری، مجموعه الواح مبارکه،‌ص 159؛ در باره مقرری

میرزاحسینعلی و برادرش در عثمانی ، مامقانی، ص 383-384).

پس از تبعید میرزا حسینعلی به بغداد، این شهر و شهرهای کربلا و نجف مرکز

ثقل فعالیتهای بابیان شد و روز به روز بر جمعیت ایشان افزوده می شد.

میرزا یحیی نیز که عموم بابیان او را جانشین بلامنازع باب می دانستند و در

هنگام تیراندازی به شاه در نور به سر می برد، توانسته بود با لباس درویشی و

عصا و کشکول ،‌ مخفیانه به بغداد برود (میرزا آقاخان کرمانی و روحی ، ص 301

؛ حاجی میرزاجانی کاشانی ‌،‌مقدمه براون ،‌ص لح – لط ؛ قس نبیل زرندی ،‌ص

613) .

او چهار ماه زودتر از بهاءالله به بغداد رسید (قس نوری. لوح شیخ، ص 123). اما

بنا به روش سابق، اکثر اوقات را در خفا می گذراند و میرز حسینعلی عملاً

رهبری بابیان را در دست داشت . این موقعیت از یک سو و بروز برخی ادعاها در

میان بابیها از سوی دیگر، سبب شد که میرزا حسینعلی گهگاه نزد خاصان

خویش داعیه هایی را مطرح کند و به تصرف مسند ریاست بابیان بیندیشد، اما

بعضی از قدمای بابیه رفتار ریاست طلبانه و تمهیدات او را برای کنار زدن برادرش

دریافتند و موضوع را به میرزا یحیی گوشزد کردند و در نتیجه آن، میرزا حسینعلی

بغداد را ترک گفت و با نام مستعار «درویش محمد» به مدت دو سال، در جبال

سلیمانیه عراق، در میان دراویش نقشبندی و قادری زیست (میرزا آقاخان کرمانی

و روحی، ص 302؛ عزیه خانم نوری، ص 11-12؛ عبدالبهاء‌،‌ مقاله شخصی سیاح

،‌ص 68-71؛ شوقی افندی ، قرن بدیع، ج 2، ص 116-117) .

سرانجام نیر با نوشتن نامه («عریضه ») ای ترحم انگیر برادر را بر سر مهر آورد ـ و

به تعبیر خودش «از مصدر امر حکم رجوع صادر شد » (نوری ، ایقان ، ص 195) ـ و

در حدود 1274 به بغداد بازگشت (میرزا آقا خان کرمانی و روحی ، همانجا،

‌عبدالبهاء ، مقاله شخصی سیاح ،‌ص 69؛ عزیه خانم نوری، ص 11-13).

بعد از بازگشت به بغداد ،‌ میرزاحسینعلی هم چنان خود را مطیع برادرش می

دانست و در 1278 کتاب ایقان را در اثبات دعاوی باب نوشت و بر انقیاد خود

نسبت به جانشین او (یحیی، کلمه مستور) تأکید کرد (نوری، ایقان،همانجا؛ در

چاپهای بعدی، «کلمه مستور» به «کلمه علیا» تغییر یافته است)

موضوع دیگری که در سالهای اقامت بابیان در بغداد (1269-1279) روی داد،

دعوی « مُن یظهره اللّهی» چند تن از آنان بود .

«من یظهره الله » (کسی که خدا او را آشکار می کند) عنوانی است که باب،

بعد از ادعای شریعت جدید و تألیف کتاب بیان ،برای «موعود بیان» انتخاب کرد. او

در کتاب بیان فارسی ،‌خود را مبشر این موعود خوانده و پیروانش را به ایمان

آوردن به این مظهر جدید،‌که به مراتب اعظم و اشرف از ظهور خود اوست،

سفارش و تأکید کرده بود که «وقت ظهور من یظهره الله را جز خداوند کسی

عالم نیست » (حاجی میرزاجانی کاشانی ،‌مقدمه براون، ص ل- لج ‌،‌به نقل از

جاهای متعدد بیان فارسی).

با این همه، از تعبیرات وی بر می آید که زمان تقریبی دوهزار سال را در نظر

داشته است، به ویژه آنکه ظهور آن موعود ر ا به منزله نسخ بیان می دانسته

است.

اما شماری از سران بابیه به این موضوع اهمیت ندادند و چه بسا با توحه به

سستی و ناتوانی میرزا یحیی در اداره امور ،‌و به انگیزه های دیگر،خود را «موعود

بیان» خواندند. به نوشته میرزا آقا خان کرمانی و شیخ احمد روحی (ص

303) «کار به جایی رسید که هر کس بامدادان از خواب پیشین بر می خاست

،تن را به لباس این دعوی می آراست » و به نوشته شوقی افندی ، ‌سومین رهبر

بهائیان، فقط در بغداد بیست و پنج نفر این مقام را ادعا کردند (نیز عزیه خانم

نوری، ص 42-43) .

بیشتر این مدعیان با طراحی میرزا حسینعلی و همکاری میرزا یحیی یا کشته

شدند و یا از ادعای خود دست برداشتند.

حضور بابیان در عراق‌به ویژه در کربلا و نجف، مشکلات دیگری نیز آفرید، به نوشته

برخی منابع بهائی (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 2 ، ص 106-107) در عراق

شیوه بابیان این بود که شبهای تار، به دزدیدن ملبوس و نقدینه و کفش و کلاه

زوار اماکن مقدسه بپردازند، و به تعبیر میرزا حسینعلی «در اموال ناس من غیر

اذن تصرف می نمودند و نهب و غارت و سفک دماء را از اعمال حسنه می

شمردند» (اشراق خاوری، 1327ش، ج 7، ص 130) .

علاوه بر آن ،‌در میان خود بابیها نیز بازار آشوبگری و آدمکشی رونق داشت و

برخی منابع بابی از دخالت میرزا حسینعلی در این فجایع خیر داده اند ( عزیه

خانم نوری، ص 15-16؛ برای فهرست کتابهای پیروان باب از گزارش کارهای میرزا

حسینعلی در عراق ،‌عزیه خانم نوری، مقدمه ناشر، ص 2-4).

به نوشته ادوارد براون (حاجی میرزا جانی کاشانی ، مقدمه ،‌ص ما) بر اثر کثرت

جنگ وجدال که هر روزه مابین بابیان و مسلمانان دست می داد،‌از دست ایشان

بنای شکایت گذاردند، دولت ایران نیز نگران آشوبگری بابیها بود ،‌از این رو از دولت

عثمانی خواست که بابیها را از بغداد انتقال دهد و دولت عثمانی برای خاتمه

دادن به این نزاع ها،‌که لاینقطع در عراق عرب روی می داد، در اوایل 1280 آنان را

از بغداد به استانبول و بعد از چهار ماه به ادرنه کوچ داد .

گفتنی است که بابیها در دوره اقامت بغداد، با قبول تابعیت عثمانی و قرارگرفتن

در حمایت آنان، این امکان را یافته بودند که نسبت به مقامات ایرانی با آزادی و

بی پروایی و اوصاف گوناگون سخن بگویند و بنویسند (محیط طباطبایی ، سال 3،

ش 5، ص 345) .

هم زمان با خروج بابیها از بغداد ،میرزاحسینعلی نخست در باغ نجیب پاشا، در

بیرون بغداد و سپس در ادرنه ، زمزمه «من یظهره اللهی » ساز کرد و از همان

جا نزاع وجدایی آغاز شد (در باره ادعای پنهانی او در 1275، پیش از تألیف ایقان

،محیط طباطبایی، سال 5، ش 11 و 12 ، ص 830-831) .

بابیهایی که ادعای او را نپذیرفتند و بر جانشینی میرزا یحیی (صبح ازل ) باقی

ماندند، ازلی نام گرفتند و پذیرندگان ادعای میرزا حسینعلی (بهاءالله) بهائی

خوانده شدند (برخی منابع بهائی ،شروع امر میرزا حسینعلی را به دوران زندانی

بودن او در تهران نیز نسبت می دهند ، ‌شوقی افندی ، قرن بدیع، ج 1، ص

218).

میرزا حسینعلی با ارسال نوشته های خود به اطراف و اکناف ،رسماً بابیان را به

پذیرش آیین جدید فراخواند و دیری نگذشت که بیشتر آنان به آیین جدید ایمان

آورند و به ظن قوی از میان رفتن قدمای بابیه، در طول این مدت،‌از مهمترین عوامل

موفقیت او بود ( حاجی میرزاجانی کاشانی، مقدمه براون، ص ما،‌ مج) .

میرزا حسینعلی،‌ با آن که در ادرنه رسماً ادعاهای خود را آشکار کرد ،‌در همین

شهر،نامه ای مفصل به ناصرالدین شاه (لوح سلطان) ‌نوشت.

محتوای اصلی نامه ـ گذشته از درخواست از شاه برای تجدید نظر نسبت به

بابیها و احتراز از اعتماد به اخبار اطرافیان و دیگران ـ گزارشی است از وضع خود او

و پیروان باب در مدت دوازده سال اقامت در بغداد و سه سال اقامت در ادرنه ؛ و

این که در این مدت «ابداً خلاف دولت وملت و مغایر اصول و آداب اهل مملکت از

این عباد ظاهر نشده» و «آن چه از قبل ، بعضی از جهال ارتکاب نموده اند،‌ابداً

مرضی نبوده » است . (برای متن کامل این نامه ،عبدالبهاء، مقاله شخصی

سیاح، ص 114-165).

گویا مقصود او از نگارش این نامه جلب توجه شاه برای بازگشت آنان به ایران و

اعلام تبعیت از شاه بوده است (محیط طباطبایی ،سال 3، ش 5، ص 347) .

این نکته که میرزا حسینعلی در نامه خود به هیچ روی به مقامات ادعاییش اشاره

نکرده و بر عدم ارتباط با نمایندگان دولتهای بیگانه تأکید ورزیده ،‌درخور تأمل است .

موضوع انتقال شخص میرزا حسینعلی و چند نفر از خواص او از بغداد به جایی

بسیار دور که دسترسی به حدود ایران نداشته باشند، یا دستگیری و تسلیم

آنها به مأموران ایرانی در سرحدات، را وزیر خارجه وقت ، از طرف ناصر الدین شاه

، طی دو نامه به کنسول ایران در بغداد نوشته بود تا وی با مقامات عثمانی در

میان بگذارد و عامل اصلی آن را «فساد و اضلال سفهاء …وفتنه و تحریک قتل »

ذکر کرد بود که از نظر دولت ایران میرزا حسینعلی سردمدار آن بود ( متن این دو

نامه را ادوارد براون در کتابش موادی برای مطالعه در آیین بابی آورده است

،محمود،‌ج 5، ص 1301).

آن چه مخصوصاً در بررسی نامه میرزا حسینعلی به ناصرالدین شاه و برخی

نوشته های دیگر او نباید نادیده گرفته شود این است که سالهای پایانی اقامت

میرزاحسینعلی و اطرافیانش در بغداد باحضور اجباری برخی از رجال عصر قاجار،

مثل میرزا ملکم خان ،‌بعد از بسته شدن فراموشخانه تهران در 1275 ،‌ مصادف

بود؛ هم چنان که توقفشان در استانبول و ادرنه باحضور میرزا فتحعلی آخوند زاده

در استانبول همزمان شد و آشنایی میرزا حسینعلی با اندیشه ها و مکتوبات این

افراد، در تحولات فکری او و تغییر روش نسبت به حکومت ایران تأثیر جدی گذاشت

(محیط طباطبایی، سال 3، ش 5، ص 345-348،‌ش 6، ص 427).

در هر حال، منازعات ازلی و بهایی در ادرنه شدت گرفت و اهانت و تهمت و افترا

و کشتار رواج یافت و هر یک از دو طرف بسیاری از اسرار یکدیگر را باز گفتند ؛

میرزا حسینعلی در کتابی به نام بدیع، وصایت میرزا یحیی را انکار و به برخی از

رفتارهاو اعمال او «که خجالت می کشید از ذکرش» اشاره کرده (نیز، نوری ،‌

اقتدارات، ص 319) .

در برابر ،‌طرفداران ازل نیز از این قماش مطالب را در باره میرزاحسینعلی

برشمردند و به ویژه خواهرش، عزیه خانم ، کتاب تنبیه النائمین را در افشای

کارهای برادر نوشت (برای تفصیل بیشتر ، نجفی،‌کتاب اول ، ص 328-353).

یک بار نیز میرزا حسینعلی برادرش را به مباهله فراخواند.

در این بحبوحه ،‌به ادعای برخی منابع بهائی (شوقی افندی ، قرن بدیع، ج 2،

ص 229) میرزا یحیی برادر خویش را مسموم کرد و بر اثر همین مسمومیت میرزا

حسینعلی تا پایان عمر به رعشه دست مبتلا شد. میرزا حسینعلی نیر در نامه

ای به سلطان عثمانی از قصد برادرش بر «فتنه و خروج » خبر داد (موحد، ص 102

-110) .

سرانجام، حکومت عثمانی برای پایان دادن به درگیری ها که گاهی منشأ آن

منازعات مالی بود (مامقانی، ص 383-384) و نیز به سبب نگرانی از «احترامات

فائقه ای که قناسل خارجه مقیم ادرنه نسبت به وجود مبارک مرعی می

داشتند » (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 2، ص 271) ،‌در 1285 ، میرزا حسینعلی

و پیروانش را به عکا در فلسطین ،‌و میرزا یحیی و یارانش را به ماغوسه

(فاماگوستا) در قبرس فرستاد (حاجی میرزاجانی کاشانی ،‌مقدمه براون، ص

مب) ،‌لکن دشمنی در میان دو گروه ادامه یافت و قتل دو تن از پیروان میرزا یحیی

به دست پیروان میرزا حسینعلی موجب مشکلاتی برای او شد. (در باره حکم

رسمی دولت عثمانی به انتقال میرزا حسینعلی در عکا و گزارش استنطاقات چند

تن از نزدیکان و ی در دادگاه عثمانی و نیز پیشنهاد سفیر انگلیس برای فرستادن

وی به عکا ،‌موحد؛ مامقانی. همانجاها). میرزاحسینعلی مدت نه سال در قلعه

ای درعکا تحت نظر بود و پانزده سال بقیه عمر خویش را نیز درهمان شهر گذراند

و در هفتاد و پنج سالگی در شهر حیفا از دنیا رفت.

میرزا حسینعلی پس از اعلام (من یظهره اللهی ) به فرستادن نامه (الواح ) به

سلاطین و رهبران دینی و سیاسی جهان اقدام کرد و ادعاهای گوناگون خود را

مطرح ساخت ،‌هم چنان که برای اثبات مقاماتی که ادعا کرده بود ونیز دفاع از

خود در برابر ازلی ها، به نگارش کتب پرداخت و به اصرار پیروانش «صدور احکام

نمود» .

بارزترین مقام ادعایی او ربوبیت و الوهیت بود. او در الواحی که صادر کرد و در

منشآتی که نوشت و در اشعاری که سرود،‌بارها در باره خود تعبیراتی چون

خدای خدایان، آفریدگار جهان، کسی که «لم یلد ولم یولد» است،‌خدای تنهای

زندانی، معبود حقیقی، رب ما یری و ما لا یری به کار برد.

همین ادعا رااخلافش در باره وی ترویج کردند، و در نتیجه پیروانش نیز خدایی او را

باور کردند (عبدالبهاء ،‌مقام پدرش را «احدیت ذات هویت وجودی» خوانده است )

و قبر او قبله آنان شد (یزدانی، ص 96؛ اشراق خاوری ، 1331 ش ، ص 18) . از

تعبیرات مختلف میرزا حسینعلی در ادعای خدایی ، برمی آید که وی بر اثر

آشنایی با آرا و آثار عرفانی، تقلیدی ناقص و نارسا از برخی تعبیرات عرفا داشته و

گاهی در نوشته های خود به علما نسبت به «ذکر ربوبیت و الوهیت » توجیهاتی

را پیش کشیده است (لوح شیخ، ص 31، 105).

گذشته از ادعای ربوبیت، او شریعت جدید آورد و کتاب اقدس را نگاشت که

بهائیان آن را «مهیمن بر جمیع کتب » و«ناسخ جمیع صحائف» و «مرجع تمام

احکام و اوامر و نواهی» می شمارند (عبدالبهاء، مکاتیب، ج 1، ص 343؛ فاضل

مازندرانی، ج 1، ص 161).

بابی هایی که از قبول ادعای او امتناع کردند،‌یکی از اعتقاداتشان همین شریعت

آوری او بود، از این رو که به اعتقاد آنان، نسخ بیان نمی توانست در فاصله زمانی

بسیار کوتاه روی دهد (عزیه خانم نوری، ص 46-47)؛ به ویژه آن که در برخی آثار

بهائی گفته شده که تفاوت بیان با اقدس ،‌همانند تفاوت «کعبه با سومنات»

است (گلپایگانی ، 1334، ص 166) و احکام این دو آیین هیچ مشابهتی با

یکدیگر ندارند.

در عصر بیان، یعنی چند سال قبل از ادعای میرزاحسینعلی ،‌بابی ها باید

به «ضرب اعناق و حرق کتب و اوراق و هدم بقاع و قتل اِلّا مُن آمن و صدق»

دست می یازیدند و در عصر بهاء الله اساس دین جدید «رأفت کبری و رحمت

عظمی و الفت با جمیع ملل و…» بود (عبدالبهاء. مکاتیب، ج 2، ص 266 ).

با این همه ،‌میرزا حسینعلی در برخی جاها منکر «تسخ بیان » شد و بر برخی

مخالفانش که به او «نسبت داده اند که احکام بیان را نسخ نموده » نفرین کرد .

(نوری ،‌اقتدارات ، ص 103).

جدی ترین برهان او بر حقانیت ادعایش،‌مانند سید باب، سرعت نگارش و زیبایی

خط بود و به نوشته شوقی افندی«در طی دو سال اول مراجعت مبارک در هر

شبانه روز معادل تمام قرآن از لسان قدم، آیات و الواح نازل می گردید »، بسیاری

از این نوشته ها، بعدها به دستور میرزا حسینعلی نابود شد (قرن بدیع، ج 2، ص

145-146).

میرزا حسینعلی داعیه درس ناخواندگی نیز داشت (عبدالبهاء، مقاله شخصی

سیاح، 116-117) و به تبع او، حانشینان و پیروانش نیز بر این داعیه اصرار می

ورزیدند (همو، مکاتیب، ج 3، ص 347) و با پیوند دادن این ادعا به سرعت نگارش،

در تثبیت حقانیت او می کوشیدند، اما گذشته از پرورش وی درخانواده اهل ادب،

در بیشتر منابع بهائی و در آثار میرزا حسینعلی تصریحات فراوانی بر درس

خواندگی و مطالعه کتابهای مختلف از تفسیر و حدیث و عرفان وجود دارد (برای

نمونه، فاضل مازندرانی، ج 1، ص 193؛ نوری، مجموعه الواح مبارکه ، ص 139-142

؛ همو، اقتدارات ، ص 105-284؛ آیتی ،‌1342، ج 1، ص 256-257)

و این جمله وی که «دوست ندارم که اذکار قبل بسیار اظهار شود ،‌زیرا که اقوال

غیر را ذکر نمودن دلیل است بر علوم کسبی نه بر موهبت الهی» (نوری، آثار قلم

اعلی ، ج 3، ص 118) ظاهراً از سبب محو آثار پیشین ـ که در آنها به مطالب کتب

مختلف اشاراتی وجود دارد ـ و نیز از انگیزه او در ادعای درس ناخواندگی حکایت

می کند.

میرزا حسینعلی آثار متعددی نگاشت که اهم آنها عبارت است از : ایقان در اثبات

قائمیت سید علی محمد باب که آن را در آخرین سالهای اقامت بغداد، در پاسخ

پرسشهای دایی سید علی محمد باب و جذب او به مسلک بابی‌،‌نگاشت .

وی در این اثر کوشیده است که از نظر انشایی به سبک بیان نزدیک شود و

گذشته از آن ،‌شبهاتی را که در باره خودش ،‌از نظر داعیه «من یظهره اللهی»

نزد بابیان مطرح بوده است برطرف سازد.

وجود اشتباهات نسبتاً فراوان املایی ، انشایی، نحوی و غیر آن، ‌و از همه مهمتر

، اظهار خضوع میرزا حسینعلی نسبت به برادرش («کلمه مستور») سبب شد

که این کتاب، از همان سالهای پایانی زندگی میرزا حسینعلی ، پیوسته در

معرض تصحیح وتجدید نظر قرار گیرد وحتی در ترجمه انگلیسی آن ، که شوقی

افندی انجام داده ، تغییراتی نسبت به متن فارسی پدید آورد‌(برای تفصیل

سرگذشت ایقان ـ محیط طباطبایی ، سال 5، ش 11 و 12، ص 822-831، سال

6، ش 1، ص 15-23)؛

اقدس که کتاب احکام بهائیان است و آن رادر 1290 ، یا اندکی بعد از آن زمانی

که در عکا تحت نظر بود، تألیف کرد. (در باره این کتابـ همو، سال 4، ش10، ص

820-824، ش 11 و 12 ، ص 906-910)؛

آثار قلم اعلی، مشتمل بر شمار زیادی از الواح فارسی و عربی که وی صادر کرد

،‌در چند جلد، مانند کتاب مبین؛ اشراقات و اقتدارات هریک مشتمل برچند لوح

فارسی وعربی بدیع که موضوع آن دفاع از من یظهره اللهی خودش و رد بابیان

به ویژه اظهارات برادرش میرزا یحیی است در پاسخ به یکی از بابیان که رساله

ای در ابطال ادعای میرزا حسینعلی نگاشته بود، و آکنده است از ناسزا به میرزا

یحیی ودیگران و بدگویی از آنها؛

لوح شیخ ،نامه ای است خطاب به شیخ محمد تقی نجفی اصفهانی که در

سالهای پایانی عمر نگاشته و در آن از اهداف خود و این که مورد عنایت خاص

خداست و نیز ار رفتار ناصواب برادرش میرزا یحیی و انکار وصایت او سخن گفته و

ضمن تکریم ناصرالدین شاه ،‌کوشیده است تا اقدامات خود را در اصلاح «حزب

بابی» بازگو کند، او هم چنین فقراتی از نامه هایی را که برای سلاطین جهان

فرستاده نقل کرده و تعالیم و برنامه های اصلاحی خود را باز گفته است.

مراکز بهائی که به نشر آثار میرزا حسینعلی اهتمام دارند، بارها به صلاحدید

مقامات بهائی در نسخه های کتابهای او تغییراتی داده اند؛ هم چنین بازنگاری

تاریخ باب و بهاء ،‌آن گونه که با ادعاهای میرزا حسینعلی سازگار افتد، به دستور

مقامات بهائی انجام گرفته است (همو، سال 2، ش 11 و12، ص 952-961،

سال 3، ش 5، ص 343-348، ش 6، ص 426-431، ش 9، ص 700-706).

منابع :

عبدالحسین آیتی. کتاب کشف الحیل، تهران 1326 ش، همو، الکواکب الدریه

فی مآثر البهائیه ، مصر 1342؛ جان اینزر اسلمونت ، بهاء الله و عصر جدید، ترجمه

فارسی، حیفا 1932؛ عبدالحمید اشراق خاوری، رساله گنجینه حدود و احکام

،تهران 1331 ش، همو،‌مائده آسمانی ،‌ ج 7 ،‌تهران 1327ش ، علی محمدبن

محمدرضا باب، قسمتی از الواح خطی نقطه اولی، (بی جا، بی تا.) حاجی

میرزاجانی کاشانی، کتاب نقطه الکاف،‌چاپ ادوارد براون، لیدن، 1328/1910؛

محمدمهدی زعیم الدوله تبریزی، مفتاح باب الابواب، یا، تاریخ باب و بهاء، ترجمه

حسن فرید گلپایگانی ،‌تهران 1346 ش، سازمان کنفرانس اسلامی، مجمع فقه

اسلامی، مصوبه ها وتوصیه ها :‌از دومین تا پایان نهمین نشست،ترجمه محمد

مقدس، قم 1418؛ عزیزالله سلیمانی اردکانی؛ کتاب مصابیح هدایت ،‌ج 2،تهران

1326ش ؛ شوقی افندی، توقیعات مبارکه، تهران 1347ش، همو، کتاب قرن بدیع،

ترجمه نصرالله مودت، (بی جا، بی تا) عباس بن حسینعلی عبدالبهاء ، الواح و

وصایا ،‌مصر (بی تا) همو . خطابات حضرت عبدالبهاء فی اوربا و امریکا (بی جا،

بی تا) ؛ همو، مقاله شخصی سیاح که در تفصیل قضیه باب نوشته است ،تهران

1341ش ، همو، مکاتیب عبدالبهاء، ج 1،مصر 1328،ج 2-3، چاپ فرج الله کردی ،

مصر، 1330-1340؛ همو، النور الابهی فی مفاوضات عبدالبهاء،‌لیدن ، 1908؛ عزیه

خانم نوری ،‌تنبیه النائمین (بی جا، بی تا)؛ فاضل مازندرانی ، اسرار الآثار

خصوصی، تهران 1346ش؛ بدیع الله فرید، مقاله ای در معرفی کتاب اقدس، تهران

1352 ش، محمدعلی فیضی، حیات حضرت عبدالبهاء و حوادث دوره میثاق، تهران

1350ش، ابوالقاسم بن عیسی قائم مقام ،‌منشآت قائم مقام، چاپ

محمدعباسی، چاپ افست تهران (تاریخ مقدمه ،‌1356 ش )؛ همو،

نامه های پراکنده قائم مقام فراهانی، چاپ جهانگیر قائم مقامی ، بخش 1،

تهران 1357ش ، ابوالفضل بن محمد گلپایگانی ، فرائد ، قاهره 1315؛ همو،

کشف الغطاء عن حیل الاعداء ،‌عشق آباد 1334؛ اسدالله مامقانی، «اختلاف

بهاءالله و صبح ازل»؛ راهنمای کتاب،سال6، ش 4، ش 2 (اردیبهشت 1355)، ش

3(خرداد 1355)، همو، «تاریخ قدیم و جدید »، گوهر، سال 3، ش 5(مرداد 1354)

، ش 6 (شهریور 1354)؛ همو، تاریخ نوپدید زرندی ،‌گوهر ، سال 3، ش 9 (آذر

1354)؛ همو،‌«چند نکته در باره یک مقاله : عظیم پس از باب و پیش از ازل » ،

گوهر ،‌سال 6 ش 3 (خرداد 1357)، ش 4(تیر 1357)؛ همو،‌( درباره کتاب

اقدس) گوهر، سال 4، ش 10(دی 1355)، ش 11 و 12(بهمن واسفند 1355)؛

همو، «رساله خالویه یا ایقان» گوهر، سال 5، ش 11 و 12 (بهمن و اسفند

1356) ، سال 6 ، ش (فروردین 1357)، همو «کتابی بی نام با نام تازه »، گوهر

، سال 2، ش 11 و 12 (بهمن و اسفند 1353)؛ همو، «گفتگوی تازه در باره تاریخ

قدیم و جدید» گوهر، سال 4 ، ش 4(تیر 1355)؛ محمد علی موحد، «استادی از

آرشیو دولتی استانبول» راهنمای کتاب، سال 6، ش 1 و 2 (فروردین و

اردیبهشت 1342)؛ فضل الله مهتدی، اسناد و مدارک صبحی در باره بهائیگری ،ح

2، خاطرات صبحی، تهران، 1357 ش ؛ عبدالحسین میرزا آقاخان کرمانی و احمد

روحی ،‌هشت بهشت، تهران (بی تا) محمد نبیل زرندی، مطالع الانوار: تلخیص

تاریخ نبیل زرندی، تهران 1356 ش: محمد باقر نجفی ، بهائیان، تهران 1357ش؛

حسینعلی میرزا بزرگ نوری (بهاءالله) ، آثار قلم اعلی ، تهران 1342-1343 ش؛

همو، اقتدارات، به خط مشکین قلم، (بی جا، بی تا)؛ همو، کتاب مستطاب ایقان،

مصر 1352/1933؛ همو، ‌لوح مبارک خطاب به شیخ محمدتقی مجتهد اصفهانی

معروف به نجفی (لوح شیخ )، تهران، 1341 ش؛ همو، مجموعه الواح مبارکه ،

قاهره 1338/1920؛ حسن نیکو، فلسفه نیکو، تهران (تاریخ مقدمه 1343 ش)؛

احمد یزدانی، کتاب نظر اجمالی در دیانت بهائی ، تهران ، 1350ش؛

Wendi Momen , A basic Bahai dictionary, Oxford 1991: The Oxford

encyclopedia of the modern Islamic world , ed , John L, Esposito, New

York 1995,s.v.”Bahai (by B Todd Lawson).

توجه : پرفسور محمود صدری(استاد دانشگاه تگزاس)

بهائی پژوهی 

نوشته شده توسط سید محمد امین در جمعه 1388/02/04

لينك مطلب

سلام بر اربعین!

اربعین

سلام بر ستاره‏های سوخته بر اندام دشت!

سلام بر بدن‏های چاک چاک!

سلام بر خورشیدهای بر نیزه!

سلام بر مظلومیت بر خاک مانده.

سلام بر اربعین!

سلام بر لحظه‏های غریب وصال!

سلام بر لحظه‏ای که تو را از عطر خوش بهشتی‏ات باز شناختم!

سلام بر پیراهنی که بوی غربت مادر را می‏دهد!

سلام بر اجساد مطهری که غریب، بر خاک رها شدند!

سلام بر حنجره خشک و تشنه علی اصغر!

سلام بر خیمه‏های سوخته، بر بدن‏های جدا شده از سر، معصومیت خاکستر شده، سلام بر تو برادر!

چهل وادی دویدم منازل صبر را.

چهل وادی کشیدم بر دوش خود رنج را.

چهل وادی فرو خوردم بغض را.

چهل وادی ویران شدم در خویشتن؛

خراب گشتم برادر، در خرابه‏های شام.

فرو ریختم برادر، در گریه‏های شبانه سه ساله.

زینت پدر را زیر خنده‏های خویش به تاراج بردند.

حرمت فرزندانت را نادیده گرفتند.

چهل وادی صبر کردم، برادر! صبر کردم؛ صبری جمیل برادر؛ «ما رأیت إلاّ جمیلا».

پروانه‏سان سوختم بر گرد خیمه سجاد.

شعله‏ها را درآویختم تا جگرگوشه‏ات را از هیمه آتش بیرون کشیدم.

ذره ذره آب شدم تا کودک هراسانت را از تاریکی‏ها بیرون کشیدم.

هزاران بار مرگ چشیدم تا ضجه‏های داغ‏دیده طفلان را آرام کردم.

هزاران بار بغض فرو خوردم تا از پس دروازه‏های نامردی گذشتم.

ایستادم، برادر؛ همان‏گونه که سزاوار خواهر چون تویی است.

ایستادم؛ سربلند، در اوج شکستگی.

ایستادم و یک به یک پرده‏های نیرنگشان را چون تار عنکبوتی سست، پاره کردم.

ایستادم و مصیبت حنجره‏های خشک را به گوش‏های غفلت‏زده رساندم. ایستادم و چشم‏های کور را به سوختگی خیام، باز کردم.

ایستادم و انگشت‏های ظلم را در جام‏های به خون آلوده شکستم.

چه کسی می‏توانست بعد از این همه رسوایی، صدای حقیقت را بر خاک ترک‏خورده کربلا نشنود؟!

چه کسی می‏توانست بعد از این رسوایی تظلم را نبیند؟! چه کسی می‏توانست بعد از این، مظلومیت تو را انکار کند؟! من آمدم برادر؛ با یک دنیا حرف‏های ناگفته، با کمری شکسته و گیسوانی به سپیدی نشسته.

من آمدم؛ با دلی داغ‏دیده و اندوهی فراوان و با قلبی سوخته.

حالا منم و تو و رنج چهل روز اسارت که بیش از چهل سال، مرا در هم شکست.

آرام بخواب، برادر! در آرامشی ابدی که خون سرخ تو و یارانت، تا قیامت بر صحنه تاریخ نقش بسته است.

 

باران رضایی

                                                                                                                                          تبیان

نوشته شده توسط سید محمد امین در یکشنبه 1387/11/27

لينك مطلب

شوقی افندی ملقب به شوقی ربانی (1314-1377/1336ش) فرزند

ارشد دختر عبدالبهاء بود که بنا به وصیت وی، در رساله ای موسوم

به الواح و وصایا به جانشینی وی منصوب شده بود.

جانشینی شوقی افندی نیز، مانند موارد قبل، سبب مشاجرات و انشعابات

دیگری در میان بهائیان شد.

در واقع،‌ عبدالبهاء نسبت به آن چه پدرش تعیین کرده بود،‌تجدیدنظر کرد و

برادرش ،‌محمد علی افندی ،‌راکه باید بعد از او به رهبری بهائیان می رسید کنار

گذاشت و سلسله ولایت امرالله را تأسیس نمود که نخستین آنها شوقی بود و

پس از آن باید در نسل ذکور وی ادامه می یافت (عبدالبهاء. الواح و وصایا، ص 11-16)

شوقی به یاری مادرش به ریاست رسید، ولی گروهی او را نپذیرفتند ، برخی از

آنان آیین بهائی را رها کردند که از آن جمله اند : (عبدالحسین آیتی، فضل الله

صبحی (مهتدی) و حسن نیکو، و برخی دیگر نسبت به اعتبار وصیت نامه تردید

کردند.
شوقی ، به رسم معهود اسلاف خود، به بدگویی و ناسزا به مخالفان پرداخت و

آنان کتابهایی در پاسخ او و مشتمل بر گزارش دوران وابستگی شان به آیین

بهائی و مشاهدات خود نگاشتند، چون کشف الحیل عبدالحسین آیتی، خاطرات

صبحی و فلسفه نیکو.

شوقی،‌بر خلاف نیای خود، تحصیلات رسمی داشت و در دانشگاه امریکایی

بیروت و سپس در آکسفورد تحصیل کرده بود. تحصیلات او در این شهر، به سبب

درگذشت عبدالبهاء ناتمام ماند.

نقش اساسی او در تاریخ بهائی، توسعه تشکیلات اداری و جهانی این آیین بود

و این فرایند به ویژه در دهه شصت میلادی، در اروپا و امریکا سرعت بیشتری

گرفت و ساختمان معبدهای قاره ای بهائی موسوم به مشرق الاذکار به اتمام

رسید.

تشکیلات بهائی، که شوقی افندی به آن « نظم اداری امرالله » نام داد، زیر نظر

مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفاکه به "بیت العدل اعظم الهی"

موسوم است اداره می گردد.

در زمان حیات شوقی افندی، حکومت اسرائیل در فلسطین اشغالی تأسیس

شد. تأسیس این حکومت با مخالفت همه کشورهای اسلامی روبرو شد و به

ویژه رفتار صهیونیستها با مسلمانان عواطف و احساسات عموم مسلمانان را

جریحه دارکرد،‌اما شوقی ،‌علاو بر مکتوبات حاکی از موافقت او و بهائیان با

تأسیس دولت اسرائیل ،‌بعد از استقرار این دولت، با رئیس جمهور اسرائیل دیدار

کرد و «مراتب دوستی بهائیان را نسبت به کشور اسرائیل بیان و آمال و ادعیه

آنان را برای ترقی سعادت اسرائیل» اظهار داشت. (مجله اخبار امری، تیر 1333).

او هم چنین در پیام تبریک نوروز 1329، خطاب به بهائیان اعلام کرد که «مصداق

وعده الهی به ابناء‌ خلیل و وراث کلیم ، ظاهر و باهر و دولت اسرائیل در ارض

اقدس مستقر» شده است.

در همین پیام، به پیوند استوار دولت اسرائیل با مرکز بین المللی جامعه بهائی

اشاره شده است .(شوقی افندی، توقیعات مبارکه، ص 290)

موارد متعدد دیگر از ارتباط رهبران بهائی با حکومت اسرائیل، و تلاش های آنان

برای به رسمیت شناخته شدن آیین بهائی از سوی این حکومت، در مجلات اخبار

امری بهائیان و توقیعات مبارکه شوقی افندی گزارش شده است.

شوقی چند کتاب به فارسی و انگلیسی نوشت:

"قرن بدیع":

اصل این کتاب به انگلیسی است و در چهار جلد نوشته شده و مشتمل بر تاریخ

باب و بهاء تا صدمین سال اعلان ادعای باب، توقیعات مبارکه، مجموعه دستخط

های شوقی به مناسبت های گوناگون است در شش جلد به فارسی.

" دور بهائی":

این کتاب به انگلیسی نوشته شده و مروری است بر تاریخ بهائیت و پیش بینی

آینده آن طبق نظر عبدالبهاء و ترجمه کتاب تاریخ نبیل زرندی به انگلیسی (در باره

این کتاب، محیط طباطبائی، سال 3، ش 9، ص 706).

بنابه تصریح عبدالبهاء در الواح و وصایا، پس از وی بیست و چهار تن از فرزندان

ذکورش، نسل بعد از نسل، با لقب ولی امرالله باید رهبری بهائیان را به عهده

می گرفتند و هر یک باید جانشین خود را تعیین می کرد «نا بعد از صعودش

اختلاف حاصل نگردد» (عبدالبهاء، مفاوضات، ص 45-46)، لیکن شوقی افندی،

نخستین فرد از این سلسله عقیم بود و طبعاً بعد از وفاتش ،‌در 1337ش ، دوران

دیگری از دو دستگی و انشعاب و سرگشتگی در میان بهائیان ظاهر شد ولی

سرانجام همسر شوقی افندی ، روحیه ماکسول، و تعدادی از گروه 27 نفری

منتخب شوقی افندی، ملقب به «ایادیان امرالله» اکثریت بهائیان را به خود جلب

و مخالفان خویش را طرد و «بیت العدل» را در 1342ش/1964 تأسیس کردند.

از گروه «ایادیان امر الله » در زمان نگارش این مقاله تنها سه نفر یعنی روحیه

ماکسول و دو تن دیگر در قید حیاتند و با کمک افراد منتخب بیت العدل که

به «مشاورین قاره ای» معروف اند رهبری اکثر بهائیان را به عهده دارند. طبق

آمارهای بهائیان، ‌جمعیت بهائیان در جهان، در 1371/1992 ،‌ 5 میلیون نفر تخمین

زده می شود.

انشعاب دیگری که به موازات رهبری روحیه ماکسول شکل گرفت،‌

انشعاب «ریمی » بود. از آن جا که طبق پیش بینی عبدالبهاء رئیس دانمی «بیت

العدل» باید «ولی امر اللله» باشد و «بیت العدل» بدون ولی امر صلاحیت رهبری

ندارد.

چارلز میس ریمی ادعا کرد که جانشین شوقی و ولی امر است.

او دلایلی نیز بر جانشینی خود ارائه و به توطئه قتل شوقی و از بین بردن وصیت

نامه وی اشاره کرد.

ریمی طرفدارانی در میان بهائیان پیدا کرد و گروه دیگری با عنوان «بهائیان

ارتدکس» پدید آورد. این گروه امروزه در امریکا ،‌هندوستان ، استرالیا و چند کشور

دیگر پراکنده اند.

عده دیگری از بهائیان نیز پس از مرگ شوقی به رهبری جوانی از بهائیان

خراسان، به نام جمشید معانی، روی آوردند. این جوان خود را «سماء‌الله» نامید

و طرفداران او در اندونزی، هند، پاکستان و امریکا پراکنده اند.

توجه : پرفسور محمود صدری استاد دانشگاه تگزاس

نوشته شده توسط سید محمد امین در چهارشنبه 1387/11/16

لينك مطلب

ظلم ستیزی امام کاظم علیه السلام

امام كاظم علیه السلام

ظلم ستیزى در رفتار

فرازهایى از رفتارهاى روشنگرانه و ظلم‏ستیزانه امام كاظم(علیه السلام) را در این زمینه ذكر می‌نماییم:

 

رخنه در درون نظام

امام كاظم(علیه‏السلام) با تربیت افرادى شایسته، و تأثیرگذارى مثبت بر افكار و اندیشه‏هاى برخى از كارگزاران حكومتى، از وجود آنان در پیشبرد اهداف الهى خویش سود مى‏جست. على بن یقطین از جمله عوامل نفوذى امام در نظام حكومتى هارون بود كه تا مقام نخست‏وزیرى راه یافته بود. او به لطف خداوند و یارى رهنمودهاى امام و بصیرت و تیزهوشى خویش، كارهاى مهمى را به نفع شیعیان انجام مى‏داد.

یادآورى نظرات حضرت كاظم(علیه‏السلام) به طور غیرمحسوس در جلسات داخلى هیأت حاكمه، گزارش اخبار داخلى و تصمیمات حكومت غاصب به امام، ارسال كمك‌هاى مالى به امام و شیعیان، تشكیل گروه‌هاى حجّ از شیعیان بى‏بضاعت، و خدمات ا جتماعى و ادارى به یاران امام هفتم، برخى از دستاوردهاى نفوذ على بن یقطین در حكومت هارون بود.

مسیّب بن زهیر نیز از شیعیان مخلصى بود كه در ظاهر، در سمت جانشین سندى بن شاهك، به فرماندهى نیروهاى نظامى هارون منصوب شده بود. او علاوه بر رساندن پیام‌هاى امام از داخل زندان به دوستان و شیعیان حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) معجزات و كراماتى نیز از آن حضرت نقل مى‏كرد كه در بیدارى برخى افراد تأثیر داشته است.(1) حاكم رى و برخى از كارگزاران حكومتى نیز در شبكه نفوذى حضرت كاظم(علیه‏السلام) انجام وظیفه مى‏كردند.

 

حمایت از مبارزان راه حق

حسین بن على بن حسن المثنى بن الامام الحسن المجتبى(علیه‏السلام) معروف به «شهید فخّ» از افرادى است كه در زمان امامت حضرت كاظم(علیه‏السلام) بر اثر ستم‌هاى فرماندار مدینه به علویین به ستوه آمد و بر علیه حكومت هادى عباسى به قیام مسلحانه روى آورد.

بعد از شهادت حسین بن على(علیهماالسلام)، و سایر شهداى فخّ، حضرت موسى بن جعفر (علیهماالسلام) فرمود: «به خدا سوگند! حسین در حالى از دنیا رفت كه مسلمان و نیكوكار و روزه‏دار و آمر به معروف و ناهى از منكر بود.»

حسین قبل از قیام پرشور خویش، شبانه به محضر امام هفتم(علیه‏السلام) آمد و امام ضمن سفارشاتى به وى فرمود: تو شهید خواهى شد، ضربه‏ها را محكم و نیكو بزن! این مردم فاسق‏اند، و در ظاهر ایمان دارند و در باطن خود نفاق و شك را پنهان مى‏سازند، «اِنّا لله‏ِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ.»(2)

بعد از شهادت حسین بن على(علیهماالسلام)، و سایر شهداى فخّ، حضرت موسى بن جعفر (علیهماالسلام) فرمود: «به خدا سوگند! حسین در حالى از دنیا رفت كه مسلمان و نیكوكار و روزه‏دار و آمر به معروف و ناهى از منكر بود.»

 

جلوگیرى از همكارى با طاغوت

آن حضرت اگر احساس مى‏كرد كسانى كه به نظام حكومتى داخل مى‏شوند، نمى‏توانند به نفع اهل حق و شیعیان عمل نمایند، آنان را از همكارى با طاغوت نهى كرده، از عواقب وخیم آن برحذر مى‏داشت.

زیاد بن ابى سلمه از یاران امام كاظم(علیه‏السلام) بود، ولى بدون اطلاع آن حضرت در دستگاه خلافت عباسى مشغول به كار شده بود. او روزى به محضر امام هفتم آمد. حضرت از او پرسید: اى زیاد! آیا تو در امور دولتى اشتغال دارى؟ گفت: بلى.

امام فرمود: چرا با حكومت ستمگران همكارى مى‏كنى و به شغل آزاد نمى‏پردازى؟

امام كاظم علیه السلام

زیاد گفت: سرورم! مخارج من زیاد است؛ چرا كه من فردى اجتماعى هستم و خانه‏ام پر رفت و آمد است و افراد تحت تكفل دارم و هیچ‏گونه پشتوانه اقتصادى هم ندارم. درآمد من منحصر به همین شغل دولتى است. امام كاظم(علیه‏السلام) فرمود: اى زیاد! اگر از كوه بلندى سقوط كنم و بدنم قطعه قطعه شود، در نزد من بهتر است از این كه با ستمگران همراهى و همكارى نمایم، مگر این كه غصه‏اى را از دل مؤمنى برطرف نموده، یا مؤمن گرفتارى را نجات داده، یا مؤمن بدهكارى را از زیر بار بدهى رها سازم. (3)

صفوان بن مهران جمّال یكى دیگر از دوستان امام موسى بن جعفر(علیهماالسلام) مى‏باشد. او شترهاى متعددى داشت و آنان را در اختیار كاروان‌هاى تجارتى و زیارتى قرار داده و از اجاره آنان امرار معاش مى‏كرد. او مى‏گوید: روزى امام كاظم(علیه‏السلام) را زیارت كردم. امام به من فرمود: صفوان تمام كارها و رفتار تو مورد پسند ماست، جز یك عمل تو! عرضه داشتم: فدایت شوم كدام عمل؟ فرمود: شترانت را به این مرد ستمگر (هارون)كرایه داده‏اى. عرض كردم: به خدا سوگند! من آن را براى فسق و فجور و شكار و لهو كرایه نداده‏ام، بلكه براى زیارت بیت الله اجاره داده‏ام. من هیچگونه علاقه‏اى به آن مرد ندارم و غلامان خود را به همراه كاروان زیارتى هارون فرستاده‏ام تا به غیر از عمل حج در كار دیگرى به كار گرفته نشوند.

امام كاظم(علیه‏السلام) فرمود: اى زیاد! اگر از كوه بلندى سقوط كنم و بدنم قطعه قطعه شود، در نزد من بهتر است از این كه با ستمگران همراهى و همكارى نمایم، مگر این كه غصه‏اى را از دل مؤمنى برطرف نموده، یا مؤمن گرفتارى را نجات داده، یا مؤمن بدهكارى را از زیر بار بدهى رها سازم.

امام فرمود: اى صفوان! آیا كرایه تو هنوز به عهده آنان هست یا پرداخته‏اند؟ گفتم: بلى، هنوز كرایه نگرفته‏ام. فرمود: صفوان! آیا دوست دارى كه هارون و یارانش تا زمانى كه كرایه‏ات را نپرداخته‏اند، زنده بمانند تا برگشته و بدهى تو را بپردازند؟ گفتم: بلى. امام كاظم فرمود: «فَمَنْ أَحَبَّ بَقاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ مَنْ كانَ مِنْهُمْ كانَ وَرَدَ النّار(4)؛ هر كس بقاى ستمگران را (و لو چند روزى) دوست داشته باشد، از آنان محسوب مى‏شود و هر كس از آنان محسوب شود، داخل آتش(جهنم) خواهد شد.»

 

رسواسازى یاران طاغوت

امام كاظم(علیه السلام) با این كه بسیار صبور و بردبار بود و به خاطر كظم غیظ و فرو خوردن خشم خود به «كاظم» معروف شده بود، اما در مقابل افراد جسورى كه مى‏خواستند براى اربابان ستمگر خود خوش‏خدمتى كنند و پا را از گلیم خویش فراتر نهند و به حریم مقدس امامت و ولایت تعرض روا دارند، هیچگونه امان نمى‏داد و با اراده قاطع و با صلابت كامل برخورد مى‏كرد و همفكران آنان را تا ابد پشیمان مى‏نمود.

على بن یقطین مى‏گوید: هارون الرشید مرد ساحرى را دعوت كرده بود تا در جلسه‏اى با حضور خلیفه و دیگران با كارهاى سحرآمیز و خارق‏العاده خویش حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) را خوار و شرمنده سازد. هنگامى كه غذا را آوردند، آن مرد ساحر  جادویى را به كار برد كه وقتى خادم امام مى‏خواست براى حضرت كاظم(علیه‏السلام) نان بردارد و نزد حضرت بگذارد، نان از دست او مى‏پرید و دور مى‏شد. هارون از این عمل ساحر آنچنان خوشحال شده و به وجد آمده بود كه در پوست خود نمى‏گنجید و به شدّت مى‏خندید. امام وقتى احساس كرد كه این نقشه براى اهانت به حجت خدا طراحى شده است، با صلابت و قاطعیت تمام سر مبارك خویش را بلند كرده و به عكس شیرى كه روى پرده كشیده شده بود اشاره نمود كه: «یا اَسَدَ الله‏ِ خُذْ عَدُوَّ الله‏ِ؛ اى شیر خدا بگیر دشمن خدا را!»

آن تصویر به صورت شیر درنده‏اى مجسم شد و در یك لحظه آن مرد ساحر را درید و به كام مرگ فرستاد و سپس به جاى خود برگشت. هارون نیز از ترس غش كرد و به رو افتاد. هنگامى كه به هوش آمد از امام استدعا كرد كه آن مرد را دوباره زنده كند و از شكم شیر بیرون آورد. امام فرمود: اگر عصاى حضرت موسى(علیه‏السلام) ریسمان‌ها و سایر لوازم ساحران را برگردانده بود، این تصویر نیز آن مرد را كه بلعیده برمى‏گرداند. (5)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- معجم رجال الحدیث، ج19، ص 179.

2- مقاتل الطالبین، ص449.

3- الكافى، ج5، ص110.

4- معجم رجال الحدیث، ج10، ص133.

5- المناقب، ج4، ص300.

نوشته شده توسط سید محمد امین در دوشنبه 1387/11/14

لينك مطلب

 

شهادت غم انگيز حضرت فاطمه صغري و يا رقيه عليها سلام، دختر امام حسين(ع) چنين است:

عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. جمعي از كودكان شامي را ديد كه در رفت و آمد هستند.

پرسيد: عمه جان! اينان كجا مي روند؟ حضرت زينب(س)فرمود: عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟ فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي همراهي با پدر در ذهن او آمد.

بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند.

خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيد الشهدا را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند و مقابل اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سيد الشهدا را ديد، سر را برداشت و د رآغوش كشيد.

بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورت شما را به خونت رنگين كرد؟ پدر جان چه كسي رگهاي گردنت را بريده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟ پدر جان يتيم به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده به خونت نمي ديدم.

دختر خردسال حسين(ع) آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند، از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.

شرح شمع: صفحه 310 - نفس المهموم456 -الدمع الساكه 5/141

نوشته شده توسط سید محمد امین در شنبه 1387/11/12

لينك مطلب

عصر ظهور در کلام امام باقر عليه‏السلام

امام پنجم عليه‏السلام در مورد استقامت و استوارى ياران حضرت مهدى عليه‏السلام به آيه‏اى از قرآن استناد کرد و در تفسير آيه «هنگامى که نخستين وعده فرا رسد، گروهى از بندگان پيکارجوىِ خود را بر ضد شما برمى‏انگيزيم [تا شما را سخت درهم کوبند و براى به دست آوردن مجرمان [خانه‏ها را جستجو مى‏کنند و اين وعده‏اى است قطعى.» فرمود: «اين بندگان پيکارجو و مقاوم که به طرفدارى از حق به پا مى‏خيزند، همان حضرت قائم و ياران وفادار او هستند.»



  • منتظران مژده باد

امام باقر عليه‏السلام در گفتارى اميدآفرين و نشاط‏بخش به منتظران حقيقى آن حضرت مژده مى‏دهد که «يأْتِى عَلَى النّاسِ زَمانٌ يغِيبُ عَنْهُمْ اِمامُهُمْ فَياطُوبى لِلثّابِتِينَ عَلى اَمْرِنا فِى ذلِک الزَّمانِ اِنَّ اَدْنى ما يکونُ لَهُمْ مِنَ الثّوابِ اَنْ ينادِيهُمُ الْبارِى‏ءُ عَزَّ وَجَلَّ عِبادِى آمَنْتُمْ بِسِرّى وَصَدَّقْتُمْ بِغَيبى فَأَبْشِرُوا بِحُسْنِ الثَّوابِ مِنّى؛ بر مردم زمانى مى‏آيد که امامشان از منظر آنان غايب مى‏شود. خوشا به حال آنان‏که در آن زمان در امر [ولايت] ما اهل بيت ثابت‏قدم و استوار بمانند! کمترين پاداشى که به آنان مى‏رسد، اين است که خداى متعال خطابشان مى‏کند و مى‏فرمايد: بندگان من! شما به حجت پنهان من ايمان آورديد و غيب مرا تصديق کرديد. پس بر شما مژده باد که بهترين پاداش من در انتظارتان است.»

آن‏گاه امام باقر عليه‏السلام ادامه داد: «خداوند متعال به خاطر ارج‏گذارى از چنين منتظران راستينى به آنان مى‏فرمايد: شما مردان و زنان، بندگان حقيقى من هستيد. رفتار نيک و شايسته‏تان را مى‏پذيرم و از کردار ناپسندتان عفو مى‏کنم و به خاطر شما ساير گنهکاران را مى‏آمرزم و بندگانم را به خاطر شما با باران رحمت خود سيراب و از آنان بلا را دفع مى‏کنم. اى عزيزترين بندگان من! اگر شما نبوديد، عذاب دردناک خود را به مردم نافرمان نازل مى‏کردم.»

  • ياران وفادار

پيشواى پنجم عليه‏السلام در توصيف ياران حضرت مهدى عليه‏السلام که در زمان غيبت، خود را براى شرکت در قيام جهانى آن حضرت آماده مى‏کنند، به ابو خالد کابلى فرمود: «من به گروهى مى‏نگرم که در آستانه ظهور از طرف مشرق زمين به پا مى‏خيزند. آنان به دنبال طلب حق و ايجاد حکومت الهى تلاش مى‏کنند. بارها از متوليان حکومت اجراء حق را خواستار مى‏شوند، امّا با بى‏اعتنايى مسئولين مواجه مى‏شوند. وقتى که وضع را چنين ببينند، شمشيرهاى خود را به دوش مى‏نهند و با اقتدار و قاطعيت تمام در انجام خواسته‏شان اصرار مى‏ورزند تا اينکه سردمداران حکومت نمى‏پذيرند و آن حق طلبانِ ثابت قدم، ناگزير به قيام و انقلاب مى‏گردند و کسى نمى‏تواند جلوگيرشان شود. اين حق‏جويان وقتى که حکومت را به دست گرفتند، آن را به غير از صاحب الامر عليه‏السلام به کس ديگرى نمى‏سپارند. کشته‏هاى اينها همه از شهيدان راه حق محسوب مى‏شوند.»

در اينجا امام باقر عليه‏السلام به ابو خالد کابلى جمله‏اى زيبا فرمود که مى‏تواند نصب العين همه منتظران لحظات ظهور باشد.

آن حضرت فرمود: «اَما اِنِّى لَوْ اَدْرَکتُ ذلِک لاَءَسْتَبْقَيتُ نَفْسى لِصاحِبِ هذَا الاْءَمْرِ؛ مطمئنا بدان! اگر من آن روزگاران را درک کنم، جانم را براى فداکارى در رکاب حضرت صاحب الامر عليه‏السلام تقديم مى‏دارم.»

امام پنجم عليه‏السلام در مورد استقامت و استوارى ياران حضرت مهدى عليه‏السلام به آيه‏اى از قرآن استناد کرد و در تفسير آيه «فَاِذا جاءَ وَعْدُ اُوْلهُما بَعَثْنا عَلَيکمَ عِبادا لَنا اُولى بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ وَکانَ وَعْدا مَفْعُولاً»؛ «هنگامى که نخستين وعده فرا رسد، گروهى از بندگان پيکارجوىِ خود را بر ضد شما برمى‏انگيزيم [تا شما را سخت درهم کوبند و براى به دست آوردن مجرمان [خانه‏ها را جستجو مى‏کنند و اين وعده‏اى است قطعى.» فرمود: «اين بندگان پيکارجو و مقاوم که به طرفدارى از حق به پا مى‏خيزند، همان حضرت قائم و ياران وفادار او هستند.»

  • چشم به راه ظهور

از منظر امام باقر عليه‏السلام در عصر غيبت، چشم به راه ظهور حضرت مهدى عليه‏السلام بودن و انتظار حکومت آل محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را کشيدن از عبادات شايسته و برتر محسوب مى‏شود. آن گرامى به نقل از وجود مقدس رسول اکرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «اَفْضَلُ الْعِبادَةِ انْتِظارُ الْفَرَجِ؛ انتظار [پيروزى و] فرج [آل محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ] از برترين عبادات محسوب مى‏شود.»

  • جهان در آستانه ظهور

در آستانه ظهور حضرت مهدى عليه‏السلام اوضاع جهان به بدترين وضع خود مى‏رسد و ظلم و ناعدالتى، تبعيض، تضييع حقوق ديگران به بدترين وضع خود تبديل شده و مردم از هر کس و حکومتى نااميد گرديده، به دنبال روزنه اميد و نداى عدالتى مى‏گردند که آنان را از آن منجلاب ستم و از چنگال زورمداران و مستکبران نجات بخشد. مردم چنان از دست دروغگويان فتنه‏انگيز و فرصت طلب به تنگ مى‏آيند که شب و روز آرزوى قيام منادى عدالت را در سر مى‏پرورانند. حضرت امام باقر عليه‏السلام فضاى تاريک جهان قبل از ظهور را اين‏گونه بيان مى‏کند: «لا يقُومُ الْقائِمُ اِلاّ عَلى خَوْفٍ شَديدٍ مِنَ النّاسِ وَزَلازِلَ وَفِتْنَةٍ وَبَلاءٍ يصيبُ النّاسَ وَطاعُونٍ قَبْلَ ذلِک وَسَيفٍ قاطِعٍ بَينَ الْعَرَبِ وَاخْتِلافٍ شَديدٍ بَينَ النّاسِ وَتشْتيتٍ فى دينِهِمْ وَتَغْييرٍ فى حالِهِمْ حَتّى يتَمَنَّى الْمُتَمَنّى الْمَوْتَ صَباحا وَمَساءً مِنْ عِظَمِ ما يرى مِنْ کلْبِ النّاسِ وَاَکلِ بَعْضِهِمْ بَعْضا؛ حضرت قائم عليه‏السلام قيام نمى‏کند، مگر در حال ترس شديد مردم و زلزله‏ها و فتنه و بلايى که بر مردم فرا رسد و قبل از آن، گرفتار طاعون مى‏شوند. آن‏گاه شمشير برنده ميان اعراب حاکم مى‏شود و اختلاف ميان مردم و تفرقه در دين و دگرگونى احوالشان به اوج مى‏رسد؛ به‏گونه‏اى که هر کس بر اثر مشاهده درنده‏خويى و گزندگى‏اى که در ميان برخى از مردم نسبت به بعضى ديگر به وجود مى‏آيد، صبح و شام آرزوى مرگ مى‏کند.» امام آن‏گاه افزود: «وقتى که يأس و نااميدى تمام مردم را فرا گرفت و ديگر از هر جهت خود را در بن‏بست احساس کردند، امام غائب عليه‏السلام قيام مى‏کند.»

  • اقتدار حضرت مهدى عليه‏السلام

براى اجراء عدالت و گسترش مساوات در جامعه اسلامى لازم است که موانع عدالت را از ميان برداشت و راه آن را هموار کرد؛ زيرا اصحاب زر و زور و تزوير و کسانى که از درهم ريختگى جامعه در راه ترويج فساد و انحراف بهره مى‏برند، هرگز از عدالت و برنامه‏هاى عادلانه راضى نخواهند بود و با توسل به هر شيوه‏اى در مسير احقاق حقوق مردم سنگ‏اندازى خواهند کرد. بنابراين، يکى از مهم‏ترين ويژگيهاى زمامداران عادل قاطعيت و صلابت در مقابله با دشمنان داخلى و خارجى است. امام زمان عليه‏السلام نيز با اقتدار کامل مخالفين اسلام و دشمنان عدالت را سرکوب خواهد کرد. امام باقر عليه‏السلام مى‏فرمايد: «لَيسَ شَأْنُهُ اِلاّ بِالسَّيفِ؛ آن حضرت [در سرکوب دشمنان قسم خورده‏اش[ فقط شمشير را مى‏شناسد.»

او در قاطعيت همانند جدّش رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عمل خواهد کرد و به خيانتکاران، کافران و عوامل داخلى دشمن اجازه هيچ‏گونه توطئه‏اى نخواهد داد.

حضرت باقر عليه‏السلام درباره شباهت حضرت مهدى عليه‏السلام به پيامبران الهى مطالبى فرموده و درباره تشابه حضرت خاتم الاوصياء به حضرت پيامبر اکرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده است: «وَاَمّا مِنْ مُحَمَّدٍ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فَالْقِيامُ بِالسَّيفِ وَتَبْيينُ آثارِهِ ثُمَّ يضَعُ سَيفَهُ عَلى عاتِقِهِ ثَمانِيةَ اَشْهُرٍ فَلا يزالُ يقْتُلُ اَعْداءَ اللّهِ حَتّى يرْضَى اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ؛ و امّا [شباهت حضرت مهدى عليه‏السلام ] به پيامبر اکرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قيام با شمشير است [که دشمنان لجوج را از ميان برمى‏دارد] و آثار آن حضرت را آشکار مى‏کند. آن‏گاه هشت ماه به صورت مسلّح و آماده به سر مى‏برد و همواره با دشمنان خدا مبارزه مى‏کند تا اينکه خداوند راضى شود.»

  • بانوان در دولت مهدوى

بدون ترديد بانوانِ شايسته و متعهد در دولت آن حضرت جايگاه ارزشمندى دارند. نقش زن در آن زمان همانند زنان صدر اسلام، فراخور حال آنان و نسبت به موقعيت ويژه‏شان خواهد بود؛ يعنى همان رسالتى که يک زن مسلمان طبق آيين اسلام به دوش گرفته است، در عصر ظهور نيز به آن پاى‏بند خواهد بود. آنچه از روايات برمى‏آيد، آن است که عده‏اى از کارگزاران آن حضرت از بانوان ارجمند هستند. جابر بن يزيد جعفى از ياران نزديک امام محمد باقر عليه‏السلام به نقل از آن حضرت فرمود: «وَيجِى‏ءُ وَاللّهِ ثَلاثُ مِائَةٍ وَبِضْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً فيهِمْ خَمْسُونَ امْرَأَةً يجْتَمِعُونَ بِمَکةَ عَلى غَيرِ ميعادٍ؛ به خدا سوگند! 313 نفر ياران مهدى عليه‏السلام مى‏آيند که پنجاه نفر از آنان زن مى‏باشند و بدون هيچ‏گونه وعده قبلى در شهر مکه گرد هم جمع مى‏شوند.»

روايت ديگرى در اين زمينه از ام سلمه، همسر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از طريق اهل سنت نقل شده است که پيامبر اکرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در آن گفتار با اشاره به عصر ظهور و اجتماع ياران حضرت مهدى عليه‏السلام در اطراف آن حضرت مى‏فرمايد: «يعُوذُ عائِذٌ فِى الْحَرَمِ فَيجْتَمِعُ النّاسُ اِلَيهِ کالطَيرِ الْوارِدِ الْمُتَفَرِّقَةِ حَتّى يجْتَمِعَ اِلَيهِ ثَلاثُ مِائَةٍ وَاَرْبَعَةَ عَشَرَ رَجُلاً فِيهِ نِسْوَةٌ...؛ [در زمان ظهور[ پناه‏خواهى به حرم خداوند در مکه پناهنده مى‏شود. مردم همانند کبوتران از هر سو به جانب ا و رو مى‏آورند تا اينکه سيصد و چهارده نفر که عده‏اى از آنان زن هستند، دور او را مى‏گيرند.» و ادامه داد: «و از همان‏جا خروج مى‏کنند و بر تمام ستمگران و اعوان و انصارشان پيروز مى‏گردند و عدل را آن‏چنان در روى زمين برقرار مى‏سازند که زندگان آرزو مى‏کنند که اى کاش مرده‏هايشان نيز از طعم آن عدالت مى‏چشيدند!»

  • مخالفين دولت مهدوى

سران جبهه باطل معمولاً افرادى خودخواه، متکبر، صاحب صفات ناپسند انسانى هستند که در مقابل حق خودنمايى مى‏کنند. آنان چنان در منجلاب فساد و گناه غوطه‏ورند که انسانهاى حق‏طلب و جلوه‏هاى فضيلت را خطرناک‏ترين دشمنان خويش قلمداد مى‏کنند. به همين جهت، تمام تلاشهاى خود را براى نابودى آيين حق و رهبران الهى به کار مى‏گيرند. امّا خداوند طبق سنت پايدار خود همواره حق را پيروز گردانيده و دشمنانش را مأيوس و مغلوب کرده است.

قرآن مى‏فرمايد: «يرِيدُونَ أَن يطْفِئُواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَ هِهِمْ وَيأْبَى اللَّهُ إِلآَّ أَن يتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کرِهَ الْکـفِرُونَ»؛ «[مخالفين حق [مى‏خواهند نور خدا را با دهانهاى خود خاموش کنند، ولى خدا جز اين نمى‏خواهد که نورش را کامل کند؛ هر چند کافران را خوش نيايد.»

در عصر ظهور، تلاشهاى زيادى صورت مى‏گيرد تا از استقرار حکومت قائم آل محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جلوگيرى شود، امّا آن حضرت به لطف و مدد الهى، تمام موانع را از ميان برمى‏دارد. سفيانى يکى از دشمنان سرسخت حضرت مهدى عليه‏السلام است.

امير مؤمنان على عليه‏السلام در مورد جنايات وى به کوفيان فرمود: «بدا به حال کوفه! سفيانى چه جناياتى در آنجا انجام مى‏دهد! به حريم شما تجاوز مى‏کند، کودکان را سر مى‏برد و ناموس شما را هتک مى‏کند.»

امام باقر عليه‏السلام درباره ويژگيهاى اين دشمن سرسخت حضرت مهدى عليه‏السلام فرمود: «اگر سفيانى را مشاهده کنى، در واقع پليدترين مردم را ديده‏اى. وى داراى رنگى بور و سرخ و کبود است. هرگز سر به بندگى خدا فرو نياورده و مکه و مدينه را نديده است.»

امام باقر عليه‏السلام مى‏فرمايد: «گويا من سفيانى (سرکرده دشمنان حضرت امام عصر عليه‏السلام) را مى‏بينم که در زمينهاى سرسبز شما در کوفه اقامت گزيده، ندا مى‏دهد که هر کس سر يک تن از شيعيان على عليه‏السلام را بياورد، هزار درهم پاداش اوست. در اين هنگام، همسايه به همسايه ديگر حمله مى‏کند و مى‏گويد: اين شخص از شيعيان است. او را مى‏کشد و هزار درهم جايزه مى‏گيرد.»

شيصبانى نيز يکى ديگر از سران جبهه باطل در عصر ظهور است. او از دشمنان کينه‏توز اهل بيت عليهم‏السلام و حضرت مهدى عليه‏السلام مى‏باشد. ريشه‏اش به بنى‏عباس مى‏رسد و شخصى بدکردار، شيطان صفت و گمنام است. امام باقر عليه‏السلام به جابر جعفى فرمود: «سفيانى خروج نمى‏کند، مگر آنکه قبل از او شيصبانى در سرزمين عراق خروج مى‏کند. او همانند جوشيدن آب از زمين، يکباره پيدا مى‏شود و فرستادگان شما را به قتل مى‏رساند. بعد از آن در انتظار خروج سفيانى و ظهور قائم عليه‏السلام باشيد.»

دجّال نيز فتنه‏گرى کذّاب و فريبنده است که موجى از آشوب و فتنه به پا مى‏کند و بسيارى را با دسيسه‏هاى شيطانى‏اش مى‏فريبد. چشم راست او ناپيداست و نام اصلى‏اش صيف بن عائد است. او ادّعاى خدايى مى‏کند. در سحر و جادو، زبردست و در فريب مردم، مهارت عجيبى دارد. شيطان صفتان به اطراف او گرد مى‏آيند.

امّا طبق مشيت الهى و سنت تغييرناپذيرش همچنان که در طول تاريخ همواره به اثبات رسيده است، اهل باطل همچون کف روى آب نابود شدنى هستند و حضرت مهدى عليه‏السلام نيز با غلبه بر سران کفر و فتنه و نفاق طومار زندگانى دشمنان فضيلت و کمال را درهم مى‏پيچد و بساط عدل و داد و انسانيت را در روى زمين مى‏گسترد.


پي‌نوشتها:

1. کمال الدين، ج 1، ص 330.
2. همان.
3. غيبت نعمانى، ص 273.
4. اسراء/5.
5. تفسير عياشى، ج 2، ص 281.
6. بحارالانوار، ج 52، ص 125.
7. همان، ص 230.
8. همان، ص 354.
9. کمال الدين، ص 329.
10. بحار الانوار، ج 52، ص 222.
11. معجم احاديث المهدى عليه‏السلام، ج 1، ص 501؛ المعجم الاوسط، ج 5، ص 334.
12. توبه/32.
13. يوم الخلاص، ص 93.
14. بحارالانوار، ج 52، ص 354.
15. بحار الانوار، ج 52، ص 215.
16. غيبت نعمانى، ص 302.

منبع: تبيان

نوشته شده توسط سید محمد امین در پنجشنبه 1387/11/10

لينك مطلب

عباس افندی (1260-1340) ملقب به عبدالبهاء، پسر ارشد میرزا حسینعلی

است و نزد بهائیان جانشین وی محسوب می گردد.

بحران جانشینی بهاءالله تا حدود زیادی یادآور بحران جانشینی سید کاظم رشتی

و سید علی محمد باب است.کانون اصلی بحران، مناقشه رهبری میان عباس

افندی و برادرش ،‌محمد علی بود .

منشأ‌ این مناقشات صدور «لوح عهدی» ازسوی میرزا حسینعلی بود که در آن

جانشین خود را عباس افندی (و به تعبیر او : غصن اعظم) و بعد از او محمد علی

افندی (غصن اکبر) معین کرده بود. او در این لوح، ضمن تأکید بر این که به (انزال

آیات ) اشتغال داشته ،‌پیروانش را به دوری از کینه و نزاع و سخنان ناروا

فراخوانده و توصیه کرده بود که زبان را به گفتار زشت نیالایند؛ و گویا به

یادمنازعات گوناگون گذشته خود و برادرش ، ‌عبارت قرآن «عفا الله عما سلف »

(خدا آن چه راکه پیش از این روی داد می بخشد ) را افزوده بود. (نوری، مجموعه

الواح مبارکه، ص 39-403) .


هر چند عبدالبهاء">عباس افندی سرانجام بر برادرش غلبه یافت ،در بادی امر، کلیه منتسبین

به بهاءالله ، به استثنای هفت نفر ،‌بر مشارالیه شوریده ، و با محمد علی همراه

شدند.

دور نمی نماید که این گرایش به محمد علی ناشی از نقشی بوده است که او

در نشر و توزیع آثار پدرش داشت، وی در سال 1308 ، از جانب میرزا حسینعلی

به هند رفت و آثار وی را به چاپ رساند. پیروان آیین بهائی، از این حیث ، مرهون

وی اند (محیط طباطبائی، سال 6، ش 1، ص 22) .

سردمدار منکران عبدالبهاء ،‌ میرزا آقاجان کاشانی نخستین مؤمن و کاتب

بهاءالله بود . او و چند تن از نزدیکان و فرزندان میرزا حسینعلی با نوشتن نامه ها

و کتابهایی به فارسی و عربی و فرستادن پیام برای بهائیان، در مقام انکار

جانشینی مقام عبدالبهاء بر آمدند و وی را خارج از «دین بهاء» خواندند (زعیم

الدوله تبریزی، ص 315) .

بار دیگر منازعات آغاز شد و هر یک از دو طرف در نوشته هایشان از تعبیرات

زشت و نسبت هایی چون سرقت اوراق و الواح ‌،‌ و حتی احکام در حق یکدیگر

دریغ نکردند

(عبدالبهاء، مکاتیب، ج 1، ص 442-443؛ شوقی افندی ، توقیعات مبارکه، ص 138-139، 146-148؛ اشراق خاوری، 1331ش، ص 27؛ فیضی ، ص 54)

منابع بهائی نقل می کنند که محمد علی و طرفداران او در ایجاد تضییقات

حکومتی برای عبدالبهاء ، زندانی شدن و حتی توطئه قتل او دست داشته اند (فیضی، ص 97-102).

این منازعات، مانند موارد قبل ،برای عده ای سؤال برانگیز بود و به تعبیر برخی

منابع بهائی( همان ، ص 57)، بر حیثیت امر بهائی لطمه وارد ساخت (برای نمونه

، حاجی میرزا جانی کاشانی ،مقدمه براون،ص عو) .

عبدالحسین آیتی، بعد از آن که آیین بهائی را رها کرد ، در کتاب کشف الحیل (ج

3، ص 125-129) چکیده ای از مطالب کتاب (موادی برای مطالعه در باره آیین

بابی) ادوارد براون را در باره منازعات دو برادر نقل کرده است.

عبدالبهاء‌ ، در مقام رهبری بهائیان و با تأکید بر این که هیچ ادعایی جز پیروی از

پدرش و نشر «تعالیم» او ندارد، با توجه به اوضاع اجتماعی و دینی وبه منظور

جلب رضایت مقامات عثمانی ،‌ رسماً و با التزام تمام، در مراسم دینی اسلامی،

از جمله نمازجمعه ، شرکت می کرد و به بهائیان سفارش کرده بود که در آن دیار

به کلی از سخن گفتن در باره آیین جدید بپرهیزند ( مهتدی، ج 2، ص 153؛ محیط

طباطبائی، سال4، ش 3، ص 204) .

او هم چنین برای حکومتهای مختلف به تناسب اوضاع سیاسی دعا می کرد؛

الکساندر سوم امپراتور روس که به پیروان آیین بهائی اجازه ساختن معبد

(مشرق الاذکار ) در عشق آباد را داده بود بنا به دستور عبدالبهاء ، بهائیان باید

پیوسته تأیید و تسدید او را ازخداوند مسئلت می کردند (سلیمانی اردکانی، ج 2

، ص 282).

حکومت عثمانی نیز،‌ خصوصاً با توجه به بی اعتنایی ناصرالدین شاه نسبت به

نامه میرزا حسینعلی و احتمالاً برای رفع یا تخفیف سختگیری های موجود با

عبارت «الدوله العلیه العثمانیه و الخلافه المحمدیه» مشمول دعای او بود

(عبدالبهاء ،‌مکاتیب ،‌ج 2، ص 312) .

با این همه، به سبب سوابق طولانی بابیان و بهائیان در خاک عثمانی و نیز بروز

درگیری های جدی بین عبدالبهاء‌ و برادرش ، مشکلاتی از سوی سلطان

عبدالحمید عثمانی برای او پدید آمد و از سال 1319 تا 1327 که عبدالحمید از

سلطنت خلع و دوره جدید حکومت عثمانی آغاز شد وی تحت نظر بود .

در اواخر جنگ جهانی اول ،‌در شرایطی که عثمانی ها درگیر جنگ با انگلیسی

ها بودند و آرتور جیمز بالفور، وزیر خارجه انگلیس ،‌در صفر 1336/ نوامبر 1917

اعلامیه مشهور خود مبنی بر تشکیل «وطن ملی یهود» در فلسطین را صادر

کرده بود،‌مسائلی روی داد که جمال پاشا، فرمانده کل قوای عثمانی، عزم

قطعی بر اعدام عبدالبهاء و هدم مراکز بهائی در عکا و حیفا گرفت.

برخی مورخان ، منشأ این تصمیم را روابط پنهان عبدالبهاء با قشون انگلیس ،‌که

تازه در فلسطین مستقر شده بود ،می دانند. منابع بهائی نیز نوشته اند که او

مقدار زیادی گندم از املاک خویش ذخیره کرده بود و آنها را در اختیار قشون

انگلیس گذاشت، اما معمولاً در منابع بهائی ،‌تصمیم جمال پاشا را به سعایت

های «ناقضین» (طرفداران محمد علی افندی) نسبت می دهند ( فیضی، ص

259-262) و درعین حال تصریح می کنند که لرد باالفور در همان روز وصول خبر به

جنرال النبی سالار سپاه انگلیس در فلسطین دستور تلگرافی صادر و تأکید نمود

که «به جمیع قوا در حفظ و صیانت حضرت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت

بکوشند. (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 3، ص 297).

ظاهراً برای سپاسگزاری از این عنایت دولت انگلیس بوده است که بلافاصله بعد

از آن که حیفا در ذیحجه 1336/ سپتامبر 1918، به تصرف قشون انگلیس درآمد،

عبدالبهاء برای امپراتور انگلیس ، ژرژ پنجم ، دعا کرد و از این که سراپرده عدل در

سراسر سرزمین فلسطین گسترده شد به درگاه خدا شکر گزارد (عبدالبهاء

،‌مکاتیب ج 3، ص 347).

دریافت نشان شهسواری (نایت هود) از دولت انگلیس و ملقب شدن وی به

عنوان « سر » نیز بعد از استقرار انگلیسیها در فلسطین صورت گرفت (شوقی

افندی، قرن بدیع، ج 3، ص 299؛ آیتی، 1342، ج 2، ص 305) . عبدالبهاء در 1340

(1300ش) درگذشت و در حیفا به خاک سپرده شد و در مراسم خاکسپاری او

نمایندگانی از دولت انگلیس حضور داشتند و وینستون چرچیل ،‌وزیر مستعمرات

بریتانیا، با ارسال پیامی مراتب تسلیت پادشاه انگلیس رابه جامعه بهائی ابلاغ

کرد (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 3. ص 321-322).

از مهم ترین رویدادهای زندگی عبدالبهاء ، سفر او به اروپا و امریکا بود. پس از

خلع عبدالحمید از سلطنت، محدودیت های عبدالبهاء نیز برطرف شد و او در 1328
، به دعوت بهائیان اروپا و امریکا از فلسطین به مصر و از آنجا به اروپا و یک بار دیگر

به امریکا رفت . این سفر از آن جهت اهمیت دارد که نقطه عطفی در ماهیت آیین

بهایی محسوب می گردد . پیش از این مرحله ، آیین بهائی بیشتر به عنوان یک

انشعاب از اسلام بروز کرده بود و حتی رهبران بهائی ، در برخی مواضع ،‌در بلاد

عثمانی خود را شاخه ای از متصوفه شناسانده بودند ( عبدالبهاء در آخرین روز

زندگی در مراسم نماز جمعه شرکت کرده بودند اسلمونت ، ص 75). در آن

مرحله ، رهبران و مبلغان این آیین برای اثبات حقانیت خود از درون قرآن و حدیث

به جستجوی دلیل می پرداختند (برای نمونه، نوری، ایقان، گلپایگانی، فرائد) و

آنها را برای مخاطبانشان که مسلمانان، به ویژه شیعیان بودند مطرح می کردند.

پیروان اولیه آیین بهائی نیز از دین جدید همین تلقی را داشتند و به همین سبب ،

مهم ترین متن احکامی این آیین، اقدس ، از حیث صورت ،‌تشابه کامل بر متون

فقهی اسلامی دارد و به ادعای منآبع متأخر بهائی ،‌با توجه به «محیط معتقدات

مذهبی ایران و سوابق عقیده و سنت و عرف و عادت مردم، در زمان پیدایی این

آیین و «فقط به اعتبار شیعیان و ایرانیان معاصر با ظهور آیین بهائی تدوین شده

است (فرید، ص 42).

اما شرایط تاریخی و فاصله گرفتن رهبران بهائی از ایران و نیز عدم موفقیت در

جلب نظر مخاطبان اولیه، و نیز مهاجرت شماری از پیروان این آیین به کشورهای

غربی و آشنایی رهبران بهائی با اندیشه های جدید در دوره اقامت بغداد و

استانبول و عکا ، عملاً سمت و سوی آین آیین را تغییر داد و آن را به صورت

آشنای دین های شناخته شده ، به ویژه اسلام، دور کرد.

برخی محققان، یکی از دلایل عدم نشر کتاب اقدس در چند دهه اخیر ،‌و نیز

ترجمه نشدن آن به زبانهای اروپایی، را همین تغییر روش می دانند.

عبدالبهاء ،‌در سفر سه ساله خود آن چه را که بهائیان به عنوان تعالیم دوازده

گانه می شناسند، ولی عملاً به هجده تعلیم بالغ می شود ( مومن، ص 185)

مدون و معرفی نمود و تعالیم باب و بهاء را با آن چه در قرن نوزدهم در

غرب،خصوصاً روشنگری و مدرنیسم و اومانیسم متداول بود، آشتی داد.

به عبارت دیگر تعلیمات آیین بهائی با سفر عبدالبهاء ،‌به غرب طنین دیگری یافت.

برخی از این تعالیم در گفتار و نوشتار میرزاحسینعلی نوری مستتر بود وبرخی

دیگر نتیجه مطالعات ،‌تجربیات و برخوردهای عبدالبهاء با تفکر غربی، به ویژه

الهیات جدید مسیحی و نیز اندیشه ها و آمال ترقی و تجدد در مغرب زمین بود

(دایره المعارف جهان اسلام آکسفورد ، ذیل Bahaiا).

نمونه ای از این جمع آوری و التقاط که تفاوت تعالیم بهایی ،قبل و بعد از سفر

عبدالبهاء به غرب را چشمگیر می سازد تعلیم راجع به لسان اسپرانتو است که

در اوایل قرن بیستم طرفدارانی یافته بود، ولی به زودی غیر عملی بودن آن آشکار

شد و در بوته فراموشی افتاد ( نوری. در لوح شیخ، ص 101-102،‌ نیز اشاره ای

به این خط کرده است ) .

موارد دیگر تعالیم دوازده گانه عبارت است از ‌:‌ ترک تقلید ( و به تعبیر متداول نزد

بهائیان ،‌تحری حقیقت) . تطابق دین با علم و عقل ، وحدت اساس ادیان ،‌بیت

العدل ، وحدت عالم انسانی ، ترک تعصبات ،الفت و محبت میان افراد بشر، تعدیل

معیشت عمومی، تساوی حقوق رجال و نساء،‌ تعلیم و تربیت اجباری، صلح

عمومی و تحریم جنگ .

عبدالبهاء این تعالیم را از ابتکارات پدرش قلمداد می کرد و در مواضع گوناگون

گفته بود که پیش از او چنین تعالیمی وجود نداشته است (عبدالبهاء، خطابات،

ص 191)؛

با این همه در معرفی آیین بهائی و آن چه میرزا حسینعلی آورده است . بر این

نکته که او «تجدید تعالیم انبیا» کرده و «اساسی که جمیع پیغمبران گذاشتند آن

اساس بهاءالله است و آن اساس، وحدت عالم انسانی است ،‌آن اساس محبت

عمومی است، و آن اساس صلح عمومی بین دول است. و…» (همو، خطابات،

چاپ زرقانی و کردی، ج 1، ص 18-19، ج 2، ص 286) تأکید کرده بود.

عبدالبهاء چندین کتاب نیز نوشت که اهم آنها بدین قرار است: مقاله شخصی

سیاح، گزارشی است از زبان یک سیاح موهوم، در باره تاریخ باب و بهاء (در باره

این کتاب و تأثر آن از آثار آحوند زاده، محیط طباطبائی، سال 3، ش 6، ص 427،

سال4، ش 2، ص 115)؛ مفاوضات ،‌مکاتیب ،‌خطابات، هر سه مشتمل بر مطالب

مختلف و سخنرانی ها و نامه های او، تذکره الوفا که زندگی نامه شماری از

قدمای آیین بهائی است.
توجه : پرفسور محمود صدری استاد دانشگاه تگزاس

نوشته شده توسط سید محمد امین در دوشنبه 1387/11/07

لينك مطلب

منحرفان از خط امامت راستین

سیب

اگرچه نصوص و احادیث بسیاری دال بر امامت على بن الحسین (علیه السلام ) مى باشد و موقعیت علمى و معنوى و اخلاقى امام سجاد (علیه السلام ) خود از دیگر دلایل منصب الهى اوست ولى با این حال جریان هایى پیدا شدند كه به انگیزه هاى غیر الهى و با اهداف شیطانى به انحراف ها دامن زدند و ذهن گروهى از مردم را نسبت به امامت زین العابدین مخدوش كرده و فرقه هاى منحرف را بنیان نهادند!

فرقه كیسانیه نتیجه همین انحراف عقیدتى و معرفتى است كه در جامعه شیعه ، مقارن با عصر امامت زین العابدین (علیه السلام ) شكل گرفت و خطى را در قبال خط امامت راستین - امامت على بن الحسین (علیه السلام ) - به وجود آورد. البته این مشكل به همین مورد محدود نشد و بعدهاى فرقه هاى دیگر با شعارهاى و انگیزه هاى متفاوت از پیكر جامعه شیعه چون زخم هایى دردانگیز سربرآودند.

فرقه كیسانیه

فرقه كیسانیه نتیجه همین انحراف عقیدتى و معرفتى است كه در جامعه شیعه ، مقارن با عصر امامت زین العابدین (علیه السلام ) شكل گرفت و خطى را در قبال خط امامت راستین - امامت على بن الحسین (علیه السلام ) - به وجود آورد.

فرقه كیسانیه كسانى هستند كه از امام على بن الحسین (علیه السلام ) كناره گیرى كرده و خود را پیروان محمد حنیفه (( فرزند امام على بن ابى طالب (علیه السلام )) معرفى كردند و مدعى شدند كه پس از حسین على (علیه السلام ) محمد حنیفه دارى مقام و منصب امامت و ولایت است .

در این كه چرا این گروه به كیسانیه شهرت یافته اند، مطالب مختلفى گفته شده است .

برخى گفته اند: چون این گروه از یاران ((كیسان )) خدمتكار امیرالمؤ منین (علیه السلام ) بوده اند و كیسان پس از على (علیه السلام ) در زمره شاگردان محمد حنیفه در آمده و بر علوم تسلط خاصى یافته و در آیات و احكام نظریات ویژه اى از او ابراز شده و یارانش با این خصوصیتها جذاب او شده اند، آنها را ((كیسانیه )) نامیده اند

جوهرى مى گوید: كیسان لقب مختاربن ابى عبیده ثقفى است و چون این گروه را مختار رهبرى مى كرد، آنها به كیسانیه شهرت یافتند.

شهرستانى در كتاب ملل و نحل چند شاخه براى این فرقه یاد كرده است كه همه آن ها در اعراض از امام سجاد (علیه السلام ) و روى آورى به محمد حنفیه مشترك بوده اند و آن ها عبارتند از: كیسانیه ، مختاریه ، هاشمیه ، بنانیه و رزامیه .

سرشناس ترین و محورى ترین چهره هایى كه در سطح رهبرى فرقه كیسانیه مطرحند، نخست محمد حنفیه و سپس مختاربن ابى عبیده ثقفى است .


منبع: احمد ترابی، امام سجاد(ع)

تبیان

نوشته شده توسط سید محمد امین در پنجشنبه 1387/11/03

لينك مطلب

شيطان‌پرستي يا شيطان‌گرايي در کشور ما هنوز در دورة نمادين به سرمي‌برد و به ايدئولوژي تبديل نشده است. اما در کشورهاي غربي با توجه به شبکه فراماسونري و نيز مباني عرفان يهودي (قبالا يا کابالا) به يک ايدئولوژي سياسي و مذهبي تبديل شده و کاملاً با آرمان‌هاي صهيونيسم هماهنگي دارد. ولي بايد توجه داشت که با کارکردي که نمادها دارند، بعد از مرحلة ترويج نمادها، نوبت به انتقال ايدئولوژي‌ خواهد رسيد.



گفت‌وگو با حميدرضا مظاهري

حجة‌الاسلام و المسلمين حميد رضا مظاهري سيف، رئيس مرکز مطالعات و پژوهش‌هاي اسلامي دانشگاه صنعتي شريف و پژوهشگر پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي دفتر تبليغات حوزة علمية قم و نويسنده هفت کتاب و هفتاد و سه مقاله در نشريات علمي است، آخرين اثر وي با نام "جريان‌شناسي انتقادي عرفان‌هاي نوظهور" بوده که از سوي پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي منتشر شده است.
 
مظاهري سيف در اين گفت‌وگو به بررسي علل گرايش جوانان به شيطان پرستي پرداخته است و از نقش صهيونيسم جهاني در گسترش و ترويج شيطان پرستي سخن به ميان مي‌آورد،
 
وي معتقد است: امروزه در دنيا تبليغات زيادي براي عرفان يهود يا همان قبالا صورت مي‌گيرد. شخصيت‌هاي مشهوري نظير مادونا کاباليست مي‌شوند و آموزه‌هاي کابالا در رمان‌هاي کوئيليو نقش پررنگي پيدا مي‌کند، در رمان‌هاي کوه پنجم، بريدا، شيطان و دوشيزه پريم و حتي کيمياگر به روشني تعاليم کابالا ديده مي‌شود. مشروح اين گفت‌وگو را با هم مي‌خوانيم:
 
 
  • با توجه به شرايط فعلي، علل گرايش برخي از جوانان به برخي گروههاي نوپديد از جمله شيطان پرستي چيست؟
 
بسم الله الرحمن الرحيم، در مصاحبه‌هاي قبلي با برخي از خبرگزاري‌ها و نشريات درباره علل و زمينه‌هاي پيدايش و گسترش اديان و معنويت‌هاي نوظهور سخن گفته‌ام. تمام آنها در مورد گرايش‌هاي شيطان پرستي نيز معني دار و صادق اند. اما در خصوص گرايش‌هاي شيطاني عوامل ديگري هم وجود دارد که اگر اجازه بدهيد به آنها بپردازيم.
 
اولين و مهم‌ترين عامل اين است که شيطان‌گرايي در وجود تمام انسان‌ها ريشه‌دارد. در روايتي از امام صادق عليه السلام مي‌خوانيم که قلب هر انسان دو گوش دارد در يکي شيطاني نشسته و همواره به سوي شر و پليدي دعوت مي‌کند و در گوش ديگر فرشته‌اي است که به خير و نيکي مي‌خواند.
 
درون انسان عرصة جنگ ميان شيطان و فرشته درون است. اگر شخص ارادة خود را به سوي فرشته معطوف کند، شيطان را شکست داده و تسليم خواهد کرد، اما در صورتي انسان به پيروي از شيطان درون روي آورد، فرشتة دروني را تضعيف خواهد کرد و صد البته که فرشتة درون هيچ‌گاه شکست نمي‌خورد، انسان تنها مي‌تواند صداي او را نشنيده بگيرد ولي امکان از بين بردنش را ندارد؛ چون دعوت فرشتة دروني همان نداي فطرت است که تغيير و تبدّلي پيدا نمي‌کند.(روم/30) به همين علت دنبال کردن نداي شيطان جنگ دروني را پايدار مي‌کند و چنين کسي هيچ گاه به آرامش نخواهد رسيد، و همواره با تضاد و تعارض دروني و احساس ناکامي زندگي خواهد کرد.
 
ممکن است ما از شنيدن انجام يک گناه احساس نفرت کنيم، اما گاهي نيز رغبتي در قلب‌مان ايجاد مي‌شود، ما انسان‌ها گاهي از گناه و خطا و ضايع کردن حق ديگران براي منافع خود خوش‌مان مي‌آيد و به آن ميل پيدا مي‌کنيم، اين‌ها نشانة فعاليت شيطان دروني است. جنبش شيطان‌گرايي و شيطان پرستي بر همين خصلت آدمي تکيه مي‌کند و سستي اراده و بي‌توجهي به رسول باطني يا تمايلات متعالي فطرت سبب اقبال به دعوت شيطان از لحاظ روانشناختي و استقبال از جنبش‌هاي شيطان‌گرا به لحاظ جامعه‌شناختي مي‌شود.
 
جنبش شيطان‌گرايي مي‌خواهد با تقديس و مشروعيت دادن به شرارت و شيطنت، تضاد دروني و آشفتگي رواني را بکاهد و حتي وعدة از بين بردن آن را مي‌دهد، اما اين وعدة دروغي است که هيچ‌گاه محقق نخواهد شد. انسان هرچه قدر هم خطا کند و با فطرت و خرد و فرشتة درون خود مبارزه کند، نمي‌تواند وجود خود را از حضور آنها تهي سازد، زيرا فطرت در حقيقت نداي خالق و هستي بخش ماست که درون ما حضور دارد و تا هستيم او با ماست. به همين منظور شيطان‌گرايان از مرگ خدا سخن مي‌گويند تا بتوانند فرشتة درون را نابود کنند و البته اين توهمي بيش نيست. در اين مرحله که به نتيجه نرسند ممکن است پايان دادن به هستي را پيش نهاد کنند و فکر کنند با خودکشي مي‌توان از هستي و هستي بخش رو گرداند. ولي با مرگ به او نزديک‌تر مي‌شوند، در حالي‌که قادر متعالي را از خود ناخشنود کرده و براي دريافت عشق بي‌کران او آماده نشده‌اند. از اين رو با قهر و غضب مواجه خواهند شد. بنابراين يکي از علل گرايش به شيطان پرستي پيروي از شيطان درون است که عاقبت آن به جاهاي بسيار ناخوشايندي مي‌رسد.
 
 
  •  هدف از وجود شيطان چيست؟
 
خداوند مهربان اين شيطان دروني را قرار داد تا در مصاف با او نيروهاي عظيم خرد و اراده در انسان شکوفا شود و به مراتب برتر از فرشتگان راه يابد. و با حسن اختيار، صلاحيت جانشيني خداوند و فرمانفرمايي بر تمام عالم را پيدا کند.
 
 
  •  چه عوامل ديگري در گرايش به شيطان پرستي موثر است؟
 
يکي ديگر از علل گرايش به جنبش‌هاي شيطاني استفادة وسيع آنها از نمادهاست. انتقال و نشر انديشه‌ها از طريق گفتن يا نوشتن دشوار است و تعداد محدودي از مردم با آن ارتباط برقرار مي‌کنند. اما نمادها به راحتي جايگاه خود را در فرهنگ عمومي پيدا مي‌کنند و به خاطر اينکه ظرفيت کار هنري دارند، به صورت جذابي در جامعه، به خصوص بين جوانان و زنان گسترش مي‌يابند. نمادها همواره حامل معنا و پيام هستند و نوعي نگرش يا فکر را تداعي مي‌کنند و رفتار خاصي را يادآور مي‌شوند. مثلاً مردم با ديدن گلدسته ياد مسجد و نماز مي‌افتند. با ديدن چراغ قرمز احساس خطر مي‌کنند و مي‌ايستند.
 
جنبش شيطان‌گرايي با استفاده وسيع از نمادها و به کارگيري ظرفيت‌هاي هنري نظير گرافيک، سينما و از همه بيشتر موسيقي به عرصه آمده است. نمادها و سمبول‌هاي شيطاني روي لباس‌ها، گردنبندها و دستبندها، انگشترها و ساعت‌ها، از کفش تا کلاه همه جا ديده مي‌شود. اين نمادها با طراحي‌هاي متنوع و زيبا افراد را جذب مي‌کنند، پس از اينکه استفاده از آنها تکرار شد و به عنوان بخشي از رفتار و سليقة شخص در آمده و به نوعي هويت و خودپندارة فرد را تشکيل مي‌دهد، در اين شرايط با افراد ديگري که نمودهاي رفتاري و ذوقي همانندي را دارند، احساس همزاد پنداري کرده و خود را از آنها و آنها را از خود مي‌پندارد و در رفتار و گفتار و افکار به طور ناخودآگاه شبيه به آنها مي‌شود. به قول ارنست کاسيرر انسان حيوان نمادساز است و به خاطر قدرت تفکر و معناجويي يا معنا بخشي، کنش‌هاي متقابل انسان‌ها به صورت نمادين شکل مي‌گيرد. و از اين راه معاني را به هم منتقل مي‌کنند. مثلاً دو نفر که به هم مي‌رسند براي هم دست تکان مي‌دهند و اين حرکت نماد توجه، محبت و احترام است. معاني که به صورت نمادين در روابط انساني جريان پيدا مي‌کند، به واسطة هنر بسيار مؤثرتر مي‌شود و سينما يکي از تأثير گذارترين هنرهاست.
 
هنگامي‌ که فيلم شيطان در تاريخ 6/6/1976 پخش شد کسي فکر نمي‌کرد که چقدر مؤثر واقع شود به طوري که هنگام پخش نسخة دوم اين فيلم در تاريخ 6/6/2006 بسياري از مردم از خانه بيرون نيامدند تا پر شيطان به آنها نگيرد و عده‌اي هم کارهاي مهم خود را نظير عروسي و غيره به اين روز انداخته بودند تا از نيروي شيطان بهره‌مند شوند!
 

  •  گويا اعتقاد به نيروي شيطان نيز در اين بين نقش مهمي دارد؟
 
يکي ديگر از عوامل گسترش شيطان‌گرايي و شيطان‌پرستي اين است که شيطان را منشأ قدرت معرفي مي‌کنند و کاميابي و موفقيت در زندگي را در روزگار غلبة شيطان در گرو دست دادن با او و سپردن روح خود به شيطان اعلام مي‌کنند. شيطان‌گرايان مي‌گويند ما در دوران غلبة شر بر خير زندگي مي‌کنيم و اين نشانة غلبة شيطان بر خداست، پس نيروي غالب نيروي شيطان است و در صورت همراهي با او مي‌توان به نيروي لازم براي رسيدن به اهداف و آرزوها دست يافت. در حاليکه واقعيت چيز ديگري است. ما در دورة مهلت يافتن شيطان و متأسفانه سستي انسان به سر مي‌بريم. شيطان نه تنها رقيب خداوند نيست، بلکه رقيب انسان هم نيست و اگر انسان به خود بيايد و به خدا پناه ببرد شيطان در برابر او عاجز و ذليل خواهد شد. قرآن کريم مي‌فرمايد: نيرنگ شيطان ضعيف است.(نساء/76) و سلطه‌اي بر اهل ايمان و توکل کنندگان ندارد،(نحل/99) سلطة او فقط بر کساني است که به او دل سپرده و فرمانش را مي‌پذيرند و او را شريک پروردگارشان مي‌پندارند. (نحل/100) جنبش شيطان‌گرايي در راستاي جا انداختن اين دروغ بزرگ که در دوران غلبة نيروي شيطان به سر مي‌بريم، دست به فعاليت‌هاي تبليغي گسترده‌اي زده است. از جمله توليد فيلم‌هايي نظير کودک رزماري، دروازه نهم و گابريل. رومن پولانسکي در فيلم کودک رزماري (1968) تولد شيطان را اعلام کرد، تولدي که همه از آن خوشحال اند و او را فرزند قدرتمندترين قدرتمندان مي‌دانند.
 
سپس در فيلم دروازه نهم (1999) شيطان را به صورت نيرويي که غلبه يافته معرفي مي‌کند. نيرويي که خيلي از مردم و حتي افراد شاخص نظير اساتيد دانشگاه و ثروتمندان در جستجوي راهي براي سپردن روح و جسم خود به او و متقابلاً برخورداري از قدرت او هستند. سرانجام در فيلم گابريل توليد سال 2008، مي‌بينيم که زمين را ظلمت و پليدي فرا گرفته و خداوند فرشتگان را براي نجات زمين مي‌فرستد؛ اما آنها نيز آلوده مي‌شوند و در پايان گابريل که همان جبرئيل است با دلخوري از خداوند، دست از زمين مي‌کشد و به آسمان صعود مي‌کند، تا نگذارد که خدا فرشتگان ديگر را به زمين بفرستد.
 
اين فيلم‌ها که با تکنيک‌هاي بالا و جذابيت‌هاي زياد داستاني توليد مي‌شود، در نهايت باور يا دست کم اين احتمال را تقويت مي‌کند که نيرويي به نام نيروي شيطان وجود دارد و پيوستن به او بسيار مفيد و مؤثر است. يکي ديگر از عوامل جذابيت و روي‌آوري به جنبش شيطاني که بسيار شيطنت آميز به کار گرفته شده، ميل به انتقاد و اعتراض در جوانان است. بدون شک مدل زندگي ما که بر اساس اهداف و برنامه‌هاي تمدن غرب شکل گرفته با فطرت و طبيعت انسان ناسازگار و خيلي آزار دهنده است. نظام اقتصادي، سياسي، آموزشي، فرهنگي و اجتماعي - منظورم تمام مردم دنياست - ظالمانه و سرشار از تباهي است. در اينجا نمي‌خواهم به اين موضوع بپردازم و در جاهاي ديگر توضيح داده‌ام. اما نشانه‌هاي اين تباهي که در تار و پود تمدن معاصر و زندگي ما پيچيده، افسردگي‌ها، اضطراب‌ها، رنج‌هاي بيهوده، ارزش‌هاي پوچ نظير پول، مدرک، مدال‌ها و جوايز مسخرة بين اللمللي و هزاران پديدة موهوم و بي‌معناي ديگر است.
 
نوجوان و جواني که تازه با اين عرصه آشنا مي‌شود و هنوز اين هنجارهاي بي‌معنا را دروني نکرده ستم و تجاوز به حريم خود را کاملاً احساس مي‌کند و به سرکشي رو مي‌آورد. دقيقاً به همين علت در دهة 1960شاهد جنبش‌هاي دانشجويي وسيع در آمريکا و اروپا بوديم. دقيقاً در اوج اين جنبش‌ها بود که پديده‌اي به نام موسيقي متال به عنوان موسيقي اعتراض به وجود آمد. آن جنبش‌ها و اين سبک موسيقي در ابتدا اهداف بسيار درستي داشت. اهدافي نظير مخالفت با مصرف‌گرايي، فاصلة فقير و غني، سرمايه‌داري، جنگ، فرسايش روابط انساني و... مثلا ً جوانان مي‌رفتند و از زباله‌ها لباس‌هاي پاره پيدا مي‌کردند و مي‌پوشيدند تا به اختلاف طبقاتي و بي‌عدالتي اعتراض کنند، داد و فرياد راه مي‌انداختند، ويژگي موسيقي متال فرياد، حرفهاي اهانت آميز و سروصداي بلند است. البته روش‌هايي که از سوي اين جوانان به کار برده مي‌شد هميشه درست نبود اما اهداف خوبي در کار بود.
 
ديري نگذشت که اين جنبش به جهات انحرافي سوق پيدا کرد. در بين شعارهايي نظير عشق به مردم و عدالت، دعوت به استفاده از ماري‌جوانا و ساير مواد مخدر پيدا شد، گروهايي موسيقي خود جوش مورد حمايت شرکت‌هاي سرمايه‌داري قرار گرفتند و گروه‌هايي نظير هندريکس و گروه کِريم موسيقي متال را به سوي تجاري شدن سوق دادند، تاجايي که امروزه خوانندگان معروف مثل مرلين منسون و گروه‌هاي مطرح متال کاملاً در خدمت نظام سرمايه داري قرار گرفته‌اند و لباس‌هاي پاره با قيمت گزاف در بوتيک‌هاي شيک به فروش مي‌رسد.
 
اين گروه‌ها از آنجا که خلاف ارزش‌هاي اجتماعي حرکت مي‌کردند و تندي و اهانت ورد زبانشان بود و نهادهاي اجتماعي نظير اقتصاد، حکومت، آموزش، خانواده و دين را مورد حمله قرار مي‌دادند، ظرفيت خوبي براي گرايش‌هاي شيطاني داشتند و از سوي دست‌هاي پنهان سرمايه‌داري به همين سمت منحرف شدند، "ازي آزبورن" خوانندة گروه "بلک سبث" که شايد بتوان آن را پايه گذار سبک متال معرفي کرد، در مصاحبه‌‌اي در سال 1976 اعلام کرد که ما يک گروه موسيقي هوي‌متال هستيم و هرگز به دنبال تفکرات شيطاني نرفته‌ايم. اين موضع گيري براي آن بود که نشريات زيادي آنها را به عنوان گروه شيطاني معرفي مي‌کردند و عده‌اي با حالات، آداب و لباس‌هاي شيطان‌گرايي در کنسرت‌هاي آنها حاضر مي‌شدند.
 
 
به تدريج گروه‌هايي که ديدند حال و هواي شيطاني مورد استقبال و تبليغات خوبي قرار مي‌گيرد و مي تواند ثروت و شهرت خوبي براي آنها به ارمغان بياورد، دست به کارهاي شيطاني زدند، از اين‌جا بود که بلک متال يا متال جادويي و ساير شاخه‌هاي موسيقي هوي متال شکل گرفت. مثلاً گروهي مثل "نيروانا" که نام خود را از بوديسم برگرفته و به طور نااميدانه‌اي از رنج و پليدي سخن مي‌گويد، با پشتيباني شبکه "ام.تي.وي" سبک متال آلترناتيو را مطرح کرد و به شهرت و ثروت فراواني رسيد. و تا زمان خودکشي‌ "کرت کوبين" (خوانندة اين گروه) پول هنگفتي را به جيب تهيه کنندگان تلوزيوني خود سرازير کرد.


  • اين سودهاي سرشار، در ديگر كشورها نيز با استقبال مواجه شد؟
 
هدفي که شرکت‌هاي بزرگ در چند سال اخير دنبال کرده‌اند اين است که مدل بومي اين گروه‌ها را در هر کشوري ايجاد کنند. گروه‌هايي مثل "هدهانتز" در آلمان و گروه‌هاي "آنگرا" و "راپسودي" در آسياي جنوب شرقي و نسخه‌هايي از گروه "ديسايد" در ايران، نمونه‌هاي قابل توجهي هستند.همانطور که مي‌بينيد، کارتل‌هاي سرمايه‌داري و سياسي با برنامه ريزي حساب شده و سوء استفاده از بي‌توجهي مردم توانستند يک تهديد جدي عليه خود را به فرصت تبديل کنند. و جواناني را که ممکن بود نظام سلطه را در هم بريزند و مدل ديگري براي زندگي بيابند، به سمت داد و فريادهاي بيهوده و اعتراض بدون فکر و برنامه جهت دادند و همت‌شان اين شد که چگونه پابه‌پاي گيتار الکتريک فرياد بکشند و به زمين و زمان فحش بدهند. در واقع با استعداد و پول همين جوانان، نيروي تحول و اعتراض فعال را از آنها گرفتند!.
 
در راستاي کشف و حمايت و البته بهره‌برداري از استعدادهاي درخشان در اين زمينه از سال 2000 جشنواره گروه‌هاي زير زميني برگزار شد. و همانطور که مي‌بينيم حرکت اعتراضي و تحول‌خواهانة جوانان با فريادهاي مأيوسانه‌، و سرگرمي‌هاي نيرو زدا و فکر سوز، و تلاش براي به دست آوردن جوايز جشنواره‌ها به ارزش موهوم ديگري تبديل شده که خاصيتي جز تداوم، ظلم و بي‌عدالتي و بي‌رحمي در دنيا ندارد. بنابراين يکي ديگر از علل جذابيت شيطان‌گرايي مخالفت و اعتراض به نظم موجود و ارزش‌هاي رايج اجتماعي است، که براي جوانان هيجان‌زا و جالب است.
 
 
  • شيطان پرستي و گرايش به آن علل مختلفي دارد، نقش فطرت انسان را در اين زمينه چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
 
عامل ديگر گرايش به شيطان‌گرايي ريشة عميق فطري دارد. روح ما انسان‌ها پيش از پيوستن به تن مادي و حضور دراين دنيا، در عالم ملکوت و در محضر خداوند بوده و پروردگار خود را با تمام جلوه‌ها مشاهده کرده و با تمام صفات عالي مي‌شناخته است. روح ما از آن جهت که خداوند را با صفات جمال و لطف و رحمت ديده و شناخته به او عشق مي‌ورزد و از جهتي که او را با صفات جلال و جبروت و عظمت و قهاريت ديده، خشيت و هيبت را تجربه کرده است. در اين دنيا که ازآن تجربة والا و ملکوتي دور شده‌ايم هم در جستجوي زيبايي و عشق هستيم و هم فطرتاً مايل به خوف و هيبت و خشيت.
 
همانطور که اگر زيبايي حقيقي را نبينيم و عشق حقيقي را نيابيم، زيبايي‌هاي موهوم و عشق‌هاي پوچ قلب‌مان را فرامي‌گيرد، اگر عظمت و شکوه بي‌کران الهي را نشناسيم، با خوف و عظمت موهوم دل خود را به تپش وا مي‌داريم. جنبش شيطاني با خشم و خشونت و ايجاد ترس براي لحظاتي قلب انسان را مي‌لرزاند و به اين نياز عميق فطري پاسخي موهوم و منحرف مي‌دهد.

در موسيقي‌هاي شيطان پرستي، گريم‌هاي وحشت‌ناک خواننده، اشعار تند و پرنفرت، صداي بلند و حجم بالاي صدا، سرعت ريف‌ها و ملودي، استفاده از تکنيک‌هاي پالم ميوت، افکت‌هاي ديستروشن و صحنه پردازي هول انگيز و نعره‌هاي دلخراش، هر بيننده و شنونده‌اي را تحت تأثير قرار مي‌دهد و قلب او را مي‌لرزاند. اين هيجان براي عده‌اي از جوانان دل‌پذير است. به ويژه اگر تصور کنيم که جوان امروز سالهاي پرشور زندگي خود را بدون توجه به نيازهاي طبيعي در مدلي تحميلي و تکراري و مي‌گذراند، جواني که ناگزير است تا اواسط دهة سوم زندگي درس‌هاي بي‌ارزشي را بخواند که در آينده به هيچ دردي نخواهد خورد و در اوج استعداد و غرور و توانايي به عنوان يک شهروند کامل شناخته نمي‌شود، نه شغل، نه ازدواج و نه هيچ يک از خواسته‌هاي او به موقع تعريف نشده است. در اين شرايط اگر به معنويت ناب و معرفت خداوند هم دستي نداشته باشد، فضاي موسيقي شيطان‌گرا و هراس و هيجان آن تنوع جالبي به زندگي او مي‌دهد. و پاسخي موقت و دروغي خوشايند خواهد بود.
 
 
  • از وي‍‍ژگي هاي بارز شيطان پرستي در ايران و تفاوت شيطان پرستان در ايران با ساير كشورها بگوييد؟
 
شيطان‌پرستي يا شيطان‌گرايي در کشور ما هنوز در دورة نمادين به سرمي‌برد و به ايدئولوژي تبديل نشده است. اما در کشورهاي غربي با توجه به شبکه فراماسونري و نيز مباني عرفان يهودي (قبالا يا کابالا) به يک ايدئولوژي سياسي و مذهبي تبديل شده و کاملاً با آرمان‌هاي صهيونيسم هماهنگي دارد. ولي بايد توجه داشت که با کارکردي که نمادها دارند، بعد از مرحلة ترويج نمادها، نوبت به انتقال ايدئولوژي‌ خواهد رسيد.
 
خيلي روشن عرض کنم وقتي سلام و عليک جوانان ما اشاره به نماد سرشيطان شد و آنگاه ديدند که فلان هنرپيشة صهيونيست، فلان ورزش‌کار کاباليست و رئيس جمهور آمريکا نيز دستش را آنطور بالا مي‌برد، به طور ناخودآگاه با آنها احساس همانندي کرده و ارزش‌ها و انديشه‌هاي آنها را از آن خود مي‌داند. حالت سرشيطان نمادي از بافومت است که به صورت يک بز روي کره زمين نشسته و به معناي تحقق حکومت شيطان در زمين است. متأسفانه مسئولين به اين ابعاد موضوع توجه ندارند و جنبش شيطاني را فقط از منظر انحرافات اجتماعي مي‌بينند و از لايه‌هاي عميق‌تر تغافل مي‌کنند.
 
با در نظر گرفتن لايه‌هاي عميق اين بحث مواجهه با آن تنها کار نيروي انتظامي نيست، بلکه سازمان‌هاي فرهنگي و سياسي کشور بايد براي آن فکر کنند و برنامه داشته باشند. موضوع ديگر در مورد شيطان‌گرايي در ايران و بلکه دنياي اسلام اين است که در فرهنگ يهودي - مسيحي ايمان در برابر عقل و دانش قرار دارد و شيطان نماد عقل‌گرايي است. البته در آنجا عقل محدود به عقل منفعت‌جو و دنياگراست. اما به هر حال شيطان نماد عقل و دانش قلمداد مي‌شود که با دعوت آدم و حوا به خوردن از ميوة درخت دانش با انسان از بهشت رانده شد. و اين موضوع زمينة جذب خيلي از افراد به شيطان بوده‌است. اما در دنياي اسلام اين حنا رنگ ندارد و شيطان نماد جهل و وهم است و ايمان بر شالودة خرد و معرفت استوار مي‌شود. از اين جهت جنبش شيطان‌گرايي اگر بخواهد توفيقاتي را که در ساير کشورها داشته، در ايران و جهان اسلام تجربه کند، ناگزير است که به تحريف در دين اسلام دست بزند. و البته اقداماتي را در اين راستا آغاز کرده و برخي از آموزه‌هاي عرفاني را که با سوء تفسير به عقل‌ستيزي تبديل مي‌شود، برجسته مي‌کنند. به خصوص با حمايت از برخي فرقه‌هاي منحرف صوفيه، عرفان ناب اسلامي را در چهره‌اي مسخ شده مي‌نمايند.
 
 
  •  دربارة ريشه‌هاي شيطان‌گرايي در عرفان يهود توضيح دهيد.
 
به اعتقاد يهوديان، بني‌اسرائيل قوم برتر هستند و هيچ غير يهودي، در جامعه يهوديان پذيرفته نمي‌شود، بنابراين يهوديان نمي‌توانند مثل پيروان ساير اديان ديگران را به دين خود دعوت کنند، آنها اين خلاء را با عرفان يهودي پر کرده‌اند. يعني اگرچه شما به عنوان يک مسلمان يا مسيحي نمي‌توانيد يهودي شويد ولي مي‌توانيد به عرفان يهود بپيونديد.
 
امروزه در دنيا تبليغات زيادي براي عرفان يهود يا همان قبالا صورت مي‌گيرد. شخصيت‌هاي مشهوري نظير مادونا کاباليست مي‌شوند و آموزه‌هاي کابالا در رمان‌هاي کوئيليو نقش پررنگي پيدا مي‌کند، در رمان‌هاي کوه پنجم، بريدا، شيطان و دوشيزه پريم و حتي کيمياگر به روشني تعاليم کابالا ديده مي‌شود. البته عرفان يهود سر سفرة تعاليم انبياي بزرگ الاهي نشسته است و مطالب صحيح آن زياد است و در همين مطالب صحيح با عرفان اسلامي همانندي پيدا مي‌کند. اما تحريفات وحشت‌ناکي هم در آن صورت گرفته که مشکل از همين تحريفات آغاز مي‌شود.
 
يکي از تحريفات عرفان يهود اين است که آنها خدا را داراي تجليات يا سفراي خير و شر مي‌دانند و در واقع جلوه‌هاي جلال و قهر و سخط الاهي را جلوه‌هاي شر که منشأ پيدايش شر در عالم است، معرفي مي‌کنند. رهبري نيروهاي شر به دست فرشته‌اي به نام "سَمائيل" سپرده شده و در فيلم "گابريل" وقتي "جبرئيل" به زمين مي‌آيد، مي‌بيند که سمائيل يعني يکي از فرشتگاني که در بهشت باهم بودند، بر زمين حکومت مي‌کند. جهان شر الاهي "سيترا احرا" نام دارد. بر همين خشت کج، آموزة ديگري را مي‌نهند و آن آموزة "شميطاها" يا ادوار تاريخ است. براساس قبالا جلوه‌هاي خداوند در ادوار مختلف تغيير مي‌کند، گاهي در دوران تجلي لطف و رحمت و به سر مي‌بريم و گاهي در عصر قهر و غضب و جلال و جبروت الاهي، چنانکه در تورات مي‌بينيم قوم بني‌اسرائيل گاهي مشمول رحمت خداوند بوده‌اند و گاهي گرفتار قهر و غضب او. دوران قهر و غضب که حتي دامن پيامبران را مي‌گيرد، دوره‌‌اي است که ميل انسان به گناه زياد مي‌شود و انسان سر به عصيان مي‌گذارد. دوران تجلي قهر و جبروت عصر غلبة شيطان است و با نگاه توحيدي‌تر در واقع شيطان دست چپ خداست.
 
در مکتب کابالا ظهور مسيح سرآغاز تجليات رحمت و لطف الاهي است و تا پيش از آن يا به عبارتي در آخرالزمان دورة غلبة ضد مسيح يا همان شيطان است که آن را عصر آکواريوس مي‌نامند. "آکواريوس" انعکاس "سيترا احرا" در زمين است و ما امروز در عصر آکواريوس به سر مي‌بريم. بنابراين اگر مي‌خواهيد، به قدرت و نيروي زندگي و کاميابي برسيد بايد با شيطان همراه شويد، حتي اگر مي‌خواهيد در عصر شيطان با تجلي خدا هماهنگ باشيد، بايد شيطاني شويد.
 
 
  •  در حالي‌كه نگرش اسلامي در اين زمينه متفاوت است؟
 
در نگرش اسلامي تمام صفات خداوند عين ذات او و خير مطلق است.(خطبة اول نهج البلاغه را ببينيد.) نبايد صفات الهي را تکه‌تکه کرد. صفات و اسماء الهي کمالات ذات او هستند که ما در تحليل عقلي براي شناخت خود آنها را متعدد مي‌کنيم، اما تمام آن صفات پاک يک حقيقت دارد و آن ذات اقدس احدي است. انسان به عنوان خليفة خدا و آيينة تمام نماي او بايد تمام صفات خدا را با هم در قلب خويش متجلي سازد و ميان لطف و قهر و جمال و جلال جمع کند؛ در اين حال به نوعي عشق سرشار از هيبت و خوف همراه با رجاء و بندگي و خدمت عاشقانه به پروردگار خويش مي‌رسد. در کابالا بر اثر تمايز ميان نام‌هاي و صفات خداوند به نوعي شرک پنهان معتقد شده‌اند و به جاي ذات کامل صفات را مي‌پرستند. و اين کاري بود که قوم عاد کردند و حضرت هود به آنها فرمود: "أَ تُجادِلُونَني في أَسْماءٍ سَمَّيتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکمْ ما نَزَّلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فَانْتَظِرُوا إِنّي مَعَکمْ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ" آيا در نام‌هايي که شما و پدرانتان ناميده‌ايد با من جدال مي‌کنيد در حاليکه خداوند هيچ برهاني را بر آن فرو نفرستاده است. پس منتظر باشيد، من‌ هم با شما منتظر هستم."اعراف/71 " قوم عاد از نظر علمي بسيار پيش رفته بودند و قرآن مي‌فرمايد به آنها قدرت و تمکني داديم که به شما نداديم. (انعام/6) به همين جهت خداوند معجزة خاصي به حضرت هود نداد و مي‌خواست تا آنها با انديشه و خرد خود و نگريستن به آن همه نعمتي که خداوند به آنها داده است حق را بفهمند. ولي آنها خدا را در نامها و صفاتش تجزيه کرده بودند و به جاي خداوند يکتا، نام‌هاي او را مي‌پرستيدند. و اين دقيقاً راهي است که در قبالا پيموده مي‌شود و عاقبت آن هم روشن است.
 

  • با اين تفاسير، دقيقاً كدام نهادها و سازمان‌ها ( اعم از رسمي يا غير رسمي) مسئول و نقش بازدارنده را در گرايش به اين امر دارند؟
 
بدون شک در مرحلة اول يک نقش ستادي بايد تعريف شود تا برنامه‌هاي هماهنگي را براي تمام سازمان‌هايي که ظرفيت حرکت در اين جهت را دارند، طراحي و ارائه نمايد. اين نقش قانوناً به عهده سازمان ملي جوانان يا شوراي فرهنگ عمومي وزارت ارشاد است. سپس رسانه‌ها به ويژه رسانه ملي بايد با کارهاي کارشناسي اساسي وارد صحنه شوند و اقدام کنند. دوست دارم در اينجا درد دلي را مطرح کنم.
 
سال گذشته دربارة معنويت‌هاي نوظهور طرحي نوشتيم، که يکي از شبکه‌ها اين طرح را پذيرفت و در حد خوبي تصويب کرد. بعد خودشان گفتند که اين برنامه يک بخش پژوهشي مي‌خواهد، وقتي طرح پژوهشي ارائه شد و آنها مجوز پژوهش را پيش از مجوز توليد صادر کردند، به تهيه کننده گفتند که بودجه پژوهش را از سازمان‌هاي ديگر جذب کنيد تا بعد از انجام و تأييد پژوهش، مجوز توليد را صادر کنيم و اين پروژه عملاً متوقف شد.در اين موارد بايد در يک طرح کلان تقسيم وظايف روشن باشد، اگر قرار است که صدا و سيما بودجه‌هاي پژوهشي نداشته باشد، با يک معرفي نامه به طور مشخص و با روند تعريف شده، تهيه کننده را به سازمان مربوطه مثلاً معاونت پژوهشي سازمان تبليغات معرفي کند که تکليف روشن باشد و آنها هم وظيفة خود بدانند که به اين معرفي نامه و در خواست آن ترتيب اثر بدهند. اگر هم هماهنگي بين سازمان‌ها کار محالي است، خود سازمان صدا و سيما هماهنگي دروني برقرار کنند و اين موارد را در يک گردش کار روشن و سريع به مرکز پژوهش‌هاي سازمان ارجاع دهد. تا اين مسائل روي زمين نماند. مسألة ديگر اين است که برخي سازمان‌ها، کارشناسان منفصل از خودشان را در جريان اطلاعات لازم قرار دهند. ما بايد دعوا کنيم تا اجازه دهند که به بخشي از مطالب، حتي مطالبي که خودمان دنبال کرديم دسترسي داشته باشيم.
 
اين شکاف بين کارشناسان و سازمان‌هاي دولتي باعث مي‌شود که هم کارشناسان دست از مطالعه دراين زمينه‌ها بردارند، و حرفي براي گفتن نداشته باشند و هم سازمان‌هاي مربوطه کارهاي غير کارشناسي انجام دهند، که بعضاً مخل امنيت ملي است و خودشان فکر مي‌کنند که کار درستي انجام داده‌اند. اين مشکلات باعث شده که ظرفيت‌هاي عظيم علمي و معنوي حوزة علميه و حتي اساتيد دانشگاه‌ها در موضوعاتي مثل جنبش‌هاي نوپديد معنوي و ديني يا شيطان‌گرايي و شيطان پرستي مورد استفاده قرار نگيرد.

 
  • به تازگي نهاد نمايندگي مقام رهبري نسبت به اشاعه اين گرايش (شيطان پرستي) در دانشگاهها و در ميان دانشجويان هشدار داده است، به نظر شما به عنوان يك كارشناس از چه سازوكارهايي مي‌توان براي مهار اين نحله فكري استفاده كرد؟

روشن‌ترين راه اين است که بينش بدهيم. وقتي يک دانشجو بداند که از نيروي او چه سوء استفاده‌هايي مي‌شود و با برنامه‌اي شيطاني توانايي اعتراض و قدرت تغيير زندگي را در او تباه مي‌کنند. اگر يک جوان بداند که تصور بنيان‌گذاران و مروجان جنبش شيطاني اين است که مي‌توانند مردم را مثل يک گوسفند در جهت اهداف و اميال خود مهار کنند و به خدمت بگيرند، اگر بدانند که با برنامه‌ريزي نه تنها توان فکري و نيروي بدني او بلکه ذائقة زيباشناسي و ارزش‌هاي انساني‌اش را بازيچه خود ساخته و به لايه‌هاي عميق معنوي و فطري او تعرض مي‌کنند، هيچ کس به آن روي نخواهد آورد.
 
 
  • به نظر شما چرا نسبت به پيامدهاي نامطلوب اين گونه تفكرات در كشور ما اطلاع رساني نمي‌شود؟
 
چه کسي اطلاع رساني کند، در حالي‌که کساني که اين مسئوليت را به عهده دارند، چيزي از آن نمي‌دانند. آسيب بزرگ خود کارشناس پنداري مسئولين به ويژه مسئولين فرهنگي باعث شده است که نه کارشناسان به خوبي رشد کنند و کارآيي داشته باشند، و نه خود مسئولين عمل‌کرد مفيد و مؤثري ارائه دهند. در شوراي فرهنگ عمومي که نمايندگان سازمان‌هاي فرهنگي و ساير سازمان‌هاي مربوطه حضور دارند، چند ماه پيش جلسه‌اي تشکيل شد و بحث شيطان پرستي را به جهت عدم شناخت و تقليل به انحرافات اجتماعي، از شمار معنويت‌هاي نوظهور خارج کردند، در حاليکه اين جنبش مهمترين جنبش معنوي و ديني روزگار ماست و اگر برنامه‌هاي ابرفرهنگ استکباري موفق شود در آيندة نه‌چندان دور مذهب بسياري از مردمان زمين خواهد شد. و شاهد خواهيم بود که شيطان‌پرستان يهودي، مسيحي، مسلمان و بودايي در همايش‌هاي سالانة خود براي دنيايي شيطاني بيانية اخلاقي، اجتماعي، سياسي و حقوقي صادر کنند. و براساس اصول اعتقادي خود در در ساحت‌هاي گوناگون زندگي به بسط ايدئولوژي شيطاني بپردازند.
 
اصول اعتقادي شيطان‌گرايي که توسط آنتوان لاوي بيان شده، عبارت اند از: 1- دست و دلبازي به جاي خساست 2- زندگي حياتي به جاي نقشه خيالي و موهومي روحاني 3- دانش به جاي فريب دادن رياکارانه 4- صحبت کردن با کساني که لياقت آنرا دارند به جاي عشق ورزيدن به نمک نشناسان 5- انتقام و خونخواهي کردن به جاي برگرداندن صورت 6- شيطان به ما مسئوليت در برابر مسئول را به جاي مسئوليت در برابر موجودات ترسناک خيالي مي آموزد 7- انسان مانند ديگر حيوانات است , گاهي بهتر ولي اغلب بدتر 8- شيطان تمام آن چيزهايي که گناه شناخته مي شود را ارائه مي دهد , چون که تمام آنها به يک لذت و خشنودي فيزيکي , رواني يا احساسي منجر ميشوند . 9 - شيطان بهترين دوست کليسا است چرا که در تمام اين سالها وجود شيطان دليل ماندگاري کليساهاست.
 
در اين اعتقادات حرف‌هاي درست و نادرست به هم آميخته شده و ايدئولوژي شيطاني به جهت اينکه حرف‌هاي درستي هم دارد، امکان تحقق و تداوم در دنياي آينده را خواهد داشت و در کنار آن نگرش‌هاي باطل، خشونت‌آميز، هوس مدارانه و غير انساني خود را نيز عملي خواهد ساخت. و سالها طول مي‌کشد تا پس از تجربة زندگي بر اساس طرح شيطاني به تعارض‌ها و رنج‌ها و ناکامي‌هاي آن پي‌ببريم و در جستجوي طرح ديگري براي زندگي برآييم. و به همان نقطه‌اي برسيم که انسان ناکام امروز رسيده است. حال چه کسي مي‌خواهد نسبت به اين امور روشنگري و اطلاع رساني کند. بدون وجود هسته‌هاي قوي پژوهشي با مطالعات ميان رشته‌اي و رويکرد آينده پژوهانه، مگر مي‌توان اين توطئة بزرگ را شناخت، تا در گام بعد به ترويج اين شناخت انديشيد.
 
منبع: جهان

نوشته شده توسط سید محمد امین در شنبه 1387/10/28

لينك مطلب


درباره وبلاگ

"بسم الله الرحمن الرحیم"
قسمتی از توقیع امام عصر(عج)به آخرین نائب خاص خود(محمد سمری):
وسياتي شيعتي من يدعي المشاهدة الا فمن ادعي المشاهدة قبل خروج السفياني والصيحة فهو كذاب مفتر ...
چه بسا افرادي از شيعيان ادعاکنند که مرا مشاهده نموده اند، آگاه باشيد هر کس قبل از خروج سفيانی و صيحه آسماني، چنين ادعايي کند درغگو و افترا زننده است...
الغيبة شيخ طوسي ص395- احتجاج شيخ طبرسي ج 2 ص 297
تازه ترین مطالب kazzabin
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati






Powered by WebGozar

 سایت آموزش ایرانیان

http://asheghan-ali.blogfa.com/

http://kazzabin.blogfa.com/
بهائی پژوهی

سایت خبری و تحلیلی سلام شیعه:شناخت وهابیت ـ مقالات ـ اخبار ـ تصاویر مذهبی

آرماگدون آرماگدون






http://kazzabin.blogfa.com/